مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب قضاوت...
امتیاز کاربران 5

تولیدگر متن

نوقلم هستم. از تاریخ 14 اردیبهشت 1400 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر متن تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 14 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
قضاوت...

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ دوشنبه, 05 دی 01

قضاوت

با خوشحالی جعبه لباس عروس را باز کرد. برق چشمانش می‌توانست یک شهر را چراغانی کند. باذوق فراوانی به همسرش علی نگاه کرد.      

 ـ وای علی باورت میشه من قراره این لباسو بپوشم؟خیییلییی خوشگله نههه؟

+عشقم این لباسیه که خودت انتخاب کردی این همه ذوق نداره که.

علی در سکوت به ذوق پریا نگاه می‌کرد. لحظه‌ای به فکر فرو رفت، آیا پریا از پس زندگی مشترک و مشکلاتش برمی‌آید؟ می‌تواند احساساتش را کنترل کند و زندگی را بچرخاند؟ ماجرای دو هفته پیش به یادش آمد. وقتی به همراه پریا در مهمانی برادرش بودند و به خاطر یک حرف، مهمانی را بهم زد وهرچه به دهانش آمد به برادر و زن‌داداش علی گفت و مهمانی را ترک کرد. علی نگران، لحظه‌ای به انتخابش شک کرد، شاید بهتر بود پریا سنجیده‌تر رفتار می‌کرد نه با دعوا و نشان دادن خشمش.

 این زود واکنش نشان دادن و احساسی عمل کردن علی را ترسانده بود. با خودش می‌گفت حتما پریا در مسیر زندگی کم می‌آورد. نمی‌توانست روی همراهی پریا حساب باز کند. بالاخره شب موعود فرا رسید. پریا در پوست خود نمی‌گنجید. این ذوق و شوقش به علی هم سرایت کرده بود و او هم خوشحال به جمعیت نگاه می‌کرد. همگی خوشحال بودند و برای این تازه عروس و داماد آرزوی خوشبختی می‌کردند. یک هفته که از عروسی گذشت سرفه‌های گاه و بی‌گاه علی شروع شد. پریا نگران از کرونا، علی را به درمانگاه برد. پریا و علی هر دو کرونا گرفته بودند.

 کرونای علی شدید بود و پریا خفیف. پرستاری علی بار جدیدی بود که روی دوش پریا افتاد. آشپزی می‌کرد، داروهای علی را می‌داد، خانه را تمیز می‌کرد و چیزی کم نمی‌گذاشت. روزها می‌گذشت و هر روز حال علی بهتر می‌شد تا این که تصمیم گرفت دوباره سر کار برود. صبح شال و کلاه کرد که به اداره برود. پریا پرسید: «کجا میری علی جونم؟» علی جواب داد: «باید برم اداره. 

خیلی کار عقب‌مونده دارم» پریا گفت: «بهتر نیست نری علی جان؟ تو تازه بهتر شدی» علی ناگهان فریاد زد: «نرم کی می‌خواد هزینه قر و فر خانوم رو بده؟ فکر کردی حواسم نیست این مدت کارتم افتاده دستت چه جوری مثل ریگ داری پول خرج می‌کنی؟ سر گنج نشستم یا پسر وزیر نفتم؟» پریا سرش را پایین انداخت. مروارید اشکی از صدف چشمانش روی برگ گونه‌اش سرازیر شد. علی بی‌اعتناء به او به سرعت خانه را ترک کرد. چند ثانیه بعد از خروج علی، صدای هق‌‌هق پریا بلند شد. از بیماری قلبی‌اش چیزی به علی نگفته بود. هیجانات منفی سم بود برای سلامت قلب و عروقش.

 حرف‌های علی مثل خنجری بود که رگ قلبش را پاره کرد. از حال رفت و وسط آشپزخانه افتاد. شب که علی از سر کار برگشت، خانه را غرق سکوت دید. هرچه پریا را صدا زد جوابی نشنید. ناگهان پریا را دید که کف آشپزخانه افتاده. به سمتش دوید و سرش را در آغوش گرفت. وحشت‌زده صدایش می‌کرد. پریا رنگ به رخ نداشت. علی یاد حرف‌های امروزش افتاد. اکنون دختری بی‌جان مقابلش بود. آرامش زیادی در چهره پریا موج می‌زد. او به خوابی آرام و طولانی فرو رفته بود.


مطالب مرتبط

معلم نمونه
نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما