بسم الله الرحمن الرحیم
ترور احساسات!
بوی رنگ مانند اکسیژن برای نفس کشیدنش لازم بود. ثانیههایی را که پشت بوم نقاشی به مهمانی رنگ و قلم میرفت، لذتبخشترین لحظات را به تصویر میکشید. سهیلا را همه با بوی رنگ و روغنش میشناختند.
اولین هدیه به نامزدش تصویری از دوقوی سپید بود که گردنهای بلندشان را درهم گره زدهاند تا صدای عاشقانه زیستنشان گوش عالم را کَر کند. مسعود تابلو را جلوی چشمانش گرفت و به زحمت لبخندی را روی لبانش کاشت. خیلی اهل هنر نبود. اما دوست نداشت دل سهیلا را بشکند. سهیلا سردی نگاه مسعود را با تمام وجودش حس کرد. دلش میخواست همسرش با ذوق و شوق او را در آغوش بکشد و از اینکه ساعتها دلدادگیش را به تصویر کشیده است، او را تحسین کند. اما خوب مسعود نه هنرمند بود و نه هنر دوست!
اولین روزهای بعد از عروسی که کم کم پای مهمانها از خانه تازه عروس کَنده شده بود، سهیلا تصمیم گرفت دست به قلم شود. بساط رنگ و روغن و سه پایه را از خانه پدری آورد و یک اتاق را به گالری نقاشی تبدیل کرد. انگار همه دنیا را به او دادهاند! یک اتاق اختصاصی برای یک خانم هنرمند!
تابلوی سفید را روی سه پایه گذاشت. صورتش را رنگی کرد و یک سِلفی گرفت و برای مسعود فرستاد؛ زیرش نوشت: من و اتاقِ نقاشی همین الان یهویی!!
با ذوق منتظر ایموجیهای عشق و شوق مسعود بود! خبری نشد. به خودش گفت حتما سرش شلوغ است...
متوجه نشد زمان چطور گذشت؛ صدای ترمز ماشین، خبر رسیدن مسعود را زودتر از خودش آورد. سهیلا سریع بلند شد و تابلوی نقاشی را جلوی صورتش گرفت و روبروی در ایستاد تا مسعود در را باز کند. از خاموش شدن ماشین تا قِرج و قورج کلید پشت در، چند دقیقه بیشتر طول نکشید.
مسعود با دیدن یک تابلوی نقاشی با نیمتنه سهیلا، سلام سردی کرد. با بیاعتنایی کیفش را روی زمین گذاشت و گفت: فکر میکردم زیر یک سقف بیاییم از این بچه بازیا دست برمیداری! شنیده بودم هنرمندا یه تختشون کمه ولی باور نمی کردم زن خودم یه نصفه روز بشینه یه مشت دری وری بکشه اسمش رو بذاره نقاشی! به زندگیت بچسب زن. الان باید بوی قرمه سبزیت تا هفت تا محله بیاد!
ترور احساسات سهیلا تنها دستاورد این جمله بود. خیلی تلاش کرد چیزی نگوید. زندگی حتما باارزش تر از یک تابلوی نقاشی است. تابلو را به اتاق برد تا در تاریکی کمد به خاک بسپارد:
-تا وسایلم رو جمع کنم، تو هم یه آبی به دست و صورتت بزنی شام آمادست. من چکار کنم کشک بادمجون بو نداره!
... سالها میگذرد و دیگر کسی سهیلا را با بوی رنگ و روغنش نمیشناسد.