-دم در آورده است. یادش رفته چه کسی به اینجا رساندتش.
+کی؟ خدا؟
لحظه ای مکث می کند.
- من بهش فضا دادم و هر چی بلد بودم را صادقانه یادش دادم. کلاسهایم را دادم به او تا کار یاد بگیرد و درس بدهد. حالا که مدرکش را گرفته، زیر آب مرا می زند. کلاس های مرا کنسل می کند.
آهی می کشد. بغض می کند. معلوم است قلبش شکسته است. سوخته است از این مزدی که به او داده اند. می گوید: "از رجبی تعجب می کنم. او که آدم فهمیده و باشخصیتی هست. چرا این حرف را زده؟" سری به تاسف تکان می دهد. می گوید و توضیح می دهد. با ناراحتی بسیار و غمی که قلبش را می فشارد و چهره اش را در هم می کند.
+به دل نگیر. اشکالی ندارد. دنیاست دیگر. کارش اگر غلط است، یک روز گرفتارش می کند. شما خودت را ناراحت نکن. بگذر.
-تقصیر من هست که با همه آدم ها صاف و صادقم. سواستفاده می کنند. باید دغل کار بشوم عین خودشان. دیگر با او کاری ندارم. در حد سلام علیک فقط.
+ این هم یک مدل آزمایش هست دیگر. بی خیال دیگران. تو که همیشه کار درست را انجام میدهی. ولو ازت سواستفاده بکنند.
چهره ی غمبارش در فکر فرو می رود.
+ماییم و اعمال خودمان، نه؟
-آره
+پس بی خیال دیگران. راه درست و کار درست را انجام می دهیم. برای خدا. مثل قبل با او برخورد کن. حتی مهربان تر. خدا می بیند.
لبخند می زنم. او هم لبخند تلخی می زند. نفس عمیقی می کشد. کمی آرام شده است. می گوید :" ان شالله"
+خداقوت بدهد الهی. خدا از شما راضی باشد همیشه
-ان شالله. ممنونم که آمدی و گوش دادی و حرف زدیم
+منم ممنونم که شما اینقدر خوبی. دوست گلم
چهره اش خیلی آرام تر از دوساعت قبلی است که دیدمش. باخودم کلنجار می رفتم بپرسم "چرا اینقدر گرفته ای؟" یا نپرسم. خوشحالم که پرسیدم. ممنونم خدایا.
-----------------------------------
#داستانک