داشتیم از حرم حضرت معصومه سلام الله علیها بر می گشتیم.
درست روی پل آهنچی دخترم گفت:
بابا منو بذار بالا تا لبه پل راه برم!
منم گذاشتمش و سعی کردم که هواشو داشته باشم تا خدایی نکرده پایین نیفته!
اما هی اصرار می کرد که نه ولم کن می خوام تنهایی برم و منم چون دیدم نمی خواد کوتاه بیاد بغلش کردم و گذاشتمش پایین...
اون هم شروع کرد به گریه کردن و رفت سمت مامانش و بهم گفت دیگه دوستت ندارم!!
این صحنه رو که دیدم یاد خودم افتادم!
یاد اینکه چقدر وقت ها بوده که خدا دیده من دارم از یه راه خطر ناک میرم!
دارم گمراه میشم و به سمت هلاک شدن میرم!
بعد آروم منو بغل کرده و از اون جای خطرناک دور کرده!
اما من به جای این که ازش تشکر کنم، دائم غر زدم و ناشکریش رو کردم!
خدایا:
به خاطر همه ناشکری ها و ندیدن خوبی هات ازت عذر می خوام!