آن روز سرد زمستانی را، هرگز فراموش نمی کنم.
در خانه نشسته بودیم، صدای زنگ گوشیِ همسرم آمد وشروع به صحبت کرد؛ ناگهان از جا پرید و گفت: باورم نمیشود، دروغ است، به فلانی زمگ بزن وخبری بگیر.
استرس تمام وجود مرا گرفته بود و دائم میپرسیدم چه شده است؟چه شده است؟...
گوشی را قطع کرد، چند لحظه سکوت فضا را پُر کرد و چشمهای پُر سوال من به او خیره بود که او شروع به گریه کردن نمود. و من تنها، مبهوت او بودم .
وقتی که کمی با گریه سبک شد گفت :استاد اخلاقمان، اسوهی تقوا و پاکی و یک روحانی جهادی فوت شده است. بغض فرو خوردهام شکست و بسیار گریستم.
به سرعت خبر فوت این عالم وارسته در فضای مجازی پیچید. ما خود را به بیتِ ایشان رساندیم. همه غرق در ماتم وعزا بودند و گویا ما چند روز، زودتر به استقبال ایام فاطمیه رفته بودیم.
در بینِ جمعیت، دو پسر بچه بود که مشغول بازی و خنده بودند گاهی داخل می آمدند و سراغ پدر را می گرفتند و می رفتند؛ بعد از پرس وجو فهمیدم این کودکان فرزند آن یارِ سفر کرده اند.
روز خاکسپاری، جمعیت زیادی از دور و نزدیک آمده بودند و همه اظهار اندوه و تأسف می کردند. اما دراین بین، فرزندان صغیر او فارغ از هیاهوی به پا شده با اسباب بازی هایی که افراد برای پراکندگی حواس آنها برایشان آورده بودند، مشغول بازی بودند.
مراسم با شکوه زیادی به پایان رسید. در راه بازگشت، باران لطیفی می بارید و به پنجره اتومبیل می خورد، سرم را به پنجره ی ماشین تکیه دادم تا کمی آرام شوم و نگاهم را به بیرون دوختم، بنرهای مختلفی در مورد انقلاب و امام(ره) و ... بود.
ناگهان به یاد آن کودکان افتادم که اصلا درک نمی کردند که چه پدری را از دست داده اند چه برسد که درک کنند که چه عالم فاضلی را از دست داده اند و با خودم گفتم مَثَل ما مَثَل همین کودکان است، عده ای با بازی های سیاسی،اجتماعی ،اقتصادی و... ما را با خود همبازی کرده اند و تلاش دارند ما را از اهداف و اصول انقلابمان دور کنند و برخی هم که از ارزش این انقلاب غافلند از مرگ آن واهمه ای ندارند. اما آنان که ارزش آن و بهای به دست آوردن آن را که از خون جوانانمان بوده است را می دانند ، برای استمرار و دوامش تلاش می کنند.
و در ذهنم مرور کردم که؛ اسباب بازی هر چند هم جذاب باشد، اسبابِ غفلت است وغفلت از یک مسأله چیزی از ارزش آن نمی کاهد وتنها گواه بی بصیرتی ماست.
صدای رعد وبرق، مرا به خود آورد و نگاهم را به ابرها دوختم ومنتظر شدم که ابرهای باران زا، دوباره برای این همه بی معرفتی های ما گریه کند.