1- حسینعلی بهاء محرک اصلی ترور ناصرالدین شاه قاجار
در اسناد قبل ملاحظه شد که ناصرالدین شاه در شمیران مورد سوء قصد بابیان قرار گرفت و در همان نزدیکی نیز حسینعلی بهاء مهمان صدرأعظم است و چندان فاصله ای با محل سکونت میرزا حسینعلی نوری در افجه ندارد. عجیب تر اینکه جعفر قلی خان نیز در وقت ترور ناصرالدین شاه دقیقاً در همان ناحیۀ تیراندازی به شاه قرار داشته و فوراً این واقعه را به رئیس بابیان اطلاع می دهد و اینها بی ربط به هم نیستند.
شوقی ربانی در کتاب قرن بدیع صفحه 168 در این باره می نویسد: «هنگامی که قضیه سوء قصد شاه اتفاق افتاد، حضرت بهاءالله در لواسان تشریف داشتند و میهمان صدرأعظم بودند و خبر این حادثه هائله در قریه أفجه به ایشان رسید. برادر صدرأعظم جعفر قلی خان که مأمور پذیرائی آن حضرت بود، از حضورشان إستدعا نمود چندی در یکی از نقاط حول و حوش مختفی شوند تا آن غائله آرام گیرد و آن فتنه خاموش شود».
اشراق خاوری نیز در کتاب تلخیص تاریخ نبیل صفحه 560 و صفحه 561 می نویسد: «جعفر قلی خان که در شمیران بود این واقعه را به حضرت بهاءاللّه پیغام داد و به حضرتش نگاشت که مادر شاه از این واقعه سر تا پا آتش گرفته و در نزد أمرای دربار حضرتت را به همراهی میرزا آقاخان صدرأعظم محرّک أصلی و قاتل حقیقی شاه معرّفی کرده است صلاح آن است که مدّتی در محلّی مخفی بسر برید تا این هیاهو و غوغا تسکین یابد».
چرا جعفر قلی خان در محل حادثه حضور داشت؟ آیا بنا بود که خبر موفقیت این ترور و کشته شدن شاه را به حسینعلی بهاء خبر دهد؟ چرا مادر ناصرالدین شاه به حسینعلی نوری ظنین شد و نسبت به او سوء ظن پیدا کرد؟ علت سوء ظن دربار قاجار به میرزا حسینعلی چه بود؟ با توجه به ترور ناصرالدین شاه توسط چند بابی که از قضا رئیس آنان ماه هاست که مهمان صدرأعظم است، نگاه ها را به طرف میرزا هدایت نمود.
هیچ عقل سلیمی نمی تواند به نتیجه ای غیر از این برسد که محرّک اصلی و قاتل حقیقی کسی غیر از اوست، مخصوصاً با توجه به اینکه این تیراندازی مدت کوتاهی پس از بازگشت حسینعلی بهاء به ایر ان انجام گرفت، علی الخصوص وقتی دیدارهای رهبر تیم ترور یعنی عظیم را با حسینعلی به موارد فوق ضمیمه کنیم، چاره ای نمی ماند بجز اینکه بطور قطع و یقین بگوئیم که رئیس تروریست ها کسی نیست جز میرزا حسینعلی نوری مازندرانی! https://www.baha9.ir/?p=4829
2-
عالم و جاهل از نظر حسینعلی بهاء https://www.baha9.ir/?p=4671
إعتقاد به معاد و روز قیامت یکی از أصول أولیه دین مبین اسلام بلکه تمام أدیان إلهی و آسمانی است که به معنای بازگشت روح به بدن و زنده شدن پس از مرگ و حشر مردم برای دیدن نتیجه اعمال خوب و بدی که در این دنیا بجا آورده اند. همچنانکه در سوره مبارکه یس آیاته شریفه 51 و 52 می فرماید: «و نفخ فی الصور فاذا هم من الاجداث إلی ربهم ینسلون قالو یا ویلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ما وعدنا الرحمن و صدق المرسلون». چون نفخه صور دمیده شود، مردم از قبرهای خود بسوی روردگار متعال حرکت می کنند و می گویند ای وای بر ما کیست که ما را از قبرها برانگیخت؟ سپس متوجه شده می گویند این همان است که پروردگار جهان و پیامبران او خبر می دادند و آنها راستگویان بودند.
از نظر پیروان فرقه بهائیت مسلمانان معتقدند که قیامت با شرائط خاصی و علائم و آثار مخصوصه ای برپا خواهد شد و مردگان به نفخه صور زنده می شوند و خلائق محشور شده تا به حساب آنان رسیدگی شود. اما بنظر این فرقه، منظور از قیامت، قیام رسول و پیام آور است به دستور الهی یعنی ظهور یک پیامبر جدید. همچنانکه میرزا حسینعلی نوری پیامبر خود خوانده بهائیان در کتاب ایقان صفحه 76 چنین می نویسد: «و قیامت قیام آن حضرت بود بر أمر إلهی و غافلین که در قبور أجساد مرده بودند، همه را به خلعت جدیده ایمانیه مخلّع فرمود و به حیات تازه بدیعه زنده نمود».
وی بطور مکرر در کتاب إیقان راجع به قیامت بحث کرده و تمام آنها را به ظهور هر پیامبری تأویل و تفسیر نموده بیان می کند که أنبیاء مظهر تمام صفات أزلی و أسمای إلهی خداوند هستند و کسی که به لقای پیامبری فائز شود، به لقای خدا فائز گشته و کسی که از علم پیامبری بهرمند گردد، به علم إلهی بهرمند گردیده است و همچنین سایر أسماء و صفات إلهی و با حماقت تمام این را معنی قیامت گرفته ادعا می کند که در کتب آسمانی نیز همین معنا بیان گردیده است.
پیامبر بهائیان در کتاب ایقان صفحه 94 در این زمینه می نویسد: «هر نفسی که به این أنوار مضیئهء ممتنعه و شموس مشرقهء لائحه در هر ظهور مؤفق و فائز شد، او به لقاءالله فائز است و در مدینهء حیات ابدیهء باقیه وارد. و این لقاء میسر نشود برای أحدی إلا در قیامت که قیام نفس الله است به مظهر کلیهء خود. و این است معنی قیامت که در کلّ کتب مسطور و مذکور است و جمیع (انبیاء) بشارت داده شده اند به آن یوم».
میرزا حسینعلی مازندرانی روز ظهور هر پیامبری را روز قیامت دانسته و مدعی است که روزی عزیزتر و بزرگتر و معظم تر از چنین روزی تصور نمی شود که انسان با عدم ایمان به او خود را از فیوضات آن روز محروم کند! وی در نهایت روز ظهور پیامبر را قیامت أکبر نامیده که هیچ روزی مانند آن نیست و ثواب عمل در آن روز برابری می کند با عمل هزار سال بلکه بیشتر از هزار سال!
همچنانکه وی در صفحه 95 ایقان می نویسد: «حال ملاحظه فرمائید که آیا یومی از این یوم عزیزتر و بزرگتر و معظم تر تصور می شود که انسان چنین روز را از دست بگذارد و از فیوضات این یوم که به مثابهء أبر نیسان از قِبَل رحمان در جریان است خود را محروم نماید؟…
پس ای برادر، معنی قیامت را إدرک نما و گوش را از حرف های این مردم مردود پاک فرما. اگر قدری به عوالم إنقطاع قدم گذاری، شهادت می دهید که یومی أعظم از این یوم و قیامتی أکبر از این قیامت متصور نیست و یک عمل در این یوم مقابل است با عمل صد هزار سنه بلکه أستغفرالله از این تحدید».
پیامبر و مؤسس فرقه بهائیت سپس به علمای إسلام و مفسرین قرآن توهین نموده آنان را مردمان پست و فرومایه و نادانی می خواند که چون معنی قیامت را نفهمیده اند، با وی به دشمنی برخاسته و إدعای او را باطل شمرده اند! همچنانکه حسینعلی نوری در صفحه 96 کتاب ایقان می نویسد: «و این همج رعاع چون معنی قیامت و لقای إلهی را إدراک ننموده اند، لهذا از فیض او بالمرّه محجوب ماندند… مع ذلک همه مشغول به علوم ظاهره شده اند چنانچه آنی منفک نیستند و از جوهر علم و معلوم چشم پوشیده اند گویا نمی از یم علم الهی ننوشیدند و به قطره ای از سحاب فیض رحمانی فائز نگشتند».
حسینعلی بهاء پا را از این نیز فراتر گذاشته نسبت به علمائی که به او ایمان نیاورده و او را در إدعایش تصدیق ننموده اند، آنان را عالم ندانسته هرچند هزار سال دنبال کسب علم و دانش رفته باشند. اما در مقابل، کسی که یک ساعت دنبال کسب علم و دانش نرفته و یک حرف از علم را نیز درک نکرده و عامی محض باشد، اما میرزا حسینعلی را دیده و او را تصدیق کرده باشد، نه تنها او عالم است بلکه جزء علمای ربانی نیز محسوب می شود.
چرا که از منظر میرزا حسینعلی بهاء به منتهای علم و دانش دست پیدا کرده است و بدین ترتیب این جهال بخاطر إقبالشان به أعلی أفق علم رسیدند. اما برعکس علمای إسلام بخاطر إعراضشان از میرزا در أسفل أراضی جهل ساکن شده اند و حتی أسامی آنان نیز از دفتر بزرگان و علما حذف گردیده است!
هچنانکه حسینعلی در همان کتاب ایقان صفحه 96 می نویسد: «اگر کسی در یوم ظهور حق! إدراک فیض لقاء و معرفت مظاهر حق را ننماید، آیا صدق عالم بر او می شود؟ اگر چه هزار سنه تحصیل کرده باشد و جمیع علوم محدودهء ظاهریه را أخذ نموده باشد؟ و این بالبدیهه معلوم است که تصدیق علم (عالم) در حق او نمی شود و لکن اگر نفسی حرفی از علم ندیده باشد و به این شرافت کبری (تصدیق بهاء) فائز شود، البته او از علمای ربانی محسوب است زیرا به غایت قصوای علم و نهایت و منتهای آن فائز گشته… و این مشاهده شد که ألیوم چه مقدار از علما نظر به إعراض در أسفل أراضی جهل ساکن شده ادند و أسامیشان از دفتر عالین و علما محو شده و چه مقدار از جهّال نظر به إقبال، به أعلی أفق علم إرتفاع جستند و إسمشان در ألواح علم و به قلم قدرت ثبت گشته».
آیا در طول عمرتان دیکتاتوری مستبد و بی خردی همانند میرزا حسینعلی نوری مازندرانی سراغ دارید که چنین سخن غیر منطقی به پیروان گفته باشد و دستور دهد هرچه من گفتم همان است و لا غیر و کسی هم حق اعتراض ندارد؟ و عالم و دانشمند نیز به کسی گویند که به من حسینعلی ایمان بیاورد، در غیر این صورت اگر شخصی مرا تصدیق نکند، هیچ علم و دانشی ندارد هرچند سالیان سال در حوزه و دانشگاه در پی کسب علم و دانش باشد!
3- شاگردان سید کاظم رشتی به باب ایمان می آورند https://www.baha9.ir/?p=4942
موقع خروج از بیت، سید جوان به ملاحسین گفت: به مسجد ایلخانی نزد همراهانت برگرد و راجع به امشب کسی را آگاه نکن و در آنجا بمان و به تدریس مشغول شو تا وقت عزیمت ما به حجاز برسد. جناب ملاحسین نیز طبق دستور آن حضرت به مسجد ایلخانی نزد رفقا و همراهان خود رفت و در آنجا اهتمام نموده مجلس درس و وعظ برپا کرده کتاب شرح الزیاره جناب شیخ احمد احسائی را تدریس و تبیین و تشریح می نمود، تا چون هنگام عزیمت آن حضرت به مکه فرا رسد او و همه حروف حی مأمور تبلیغ گردند.
ملاحسین از بيت مبارک خارج شده نزد رفقای خود رفت. گروهی از شیخیه که خبر سفر ملاحسین را به شیراز شنیده بودند، در مسجد ایلخانی اجتماع نموده بودند تا به دیدار وی نائل گردند. ملاحسین می گوید عدّهء زيادی از شاگردان شيخ و سيّد برای ملاقات من می آمدند. من بساط تدريس گستردم و همه از نطق و بيان من متعجّب و از منبع و سر چشمهء آن غافل بودند. حضرت نقطهٔ اولی نیز گاهی اوقات در مجلس درس جناب ملاحسین حاضر می شد و ما بین حاضرین مجلس قرار می گرفتند و بعضی از شب ها نیز ملاحسین را بمنزل خویش فرا می خواند.
ملاحسین هر بار که مشرف می گشت تا صبح بیدار بود و از محضر مبارک استفاضه می نمود. ملاحسین اجازه نداشت که مشخصات حضرت باب را برای احدی افشا نماید. مدت چهل شبانه روز بدین منوال گذشت و جز ملاحسین احدی از آن سرّ الهی که پرده از چهره مبارک خود گشوده بود، واقف و آگاه نبود. در این مدت تفسیر سوره یوسف که قيوم الأسماء نیز نامیده شده کامل و همچنین صحیفه مکنونه مخزونه مشتمل بر چهارده ادعیه عظیمه بر سبک صحیفه سجادیه از قلم آن حضرت ظهور و بروز نموده و موجب اتمام حجت بر خلق صورت گرفت.
تا اینکه یک شب حضرت نقطهٔ اولی به ملاحسین گفتند بزودی سیزده نفر از شیخیه و دوستان تو به شیراز خواهند آمد به آنها نهایت محبت را بنما و در حق آنان دعا کن تا آنها نیز حقیقت را شخصاً بیابند و از صراطی که از موی نازکتر و از شمشیر برنده تر است، بگذرند و هدایت و راهنمائی شوند. صبح آن شب که ملا حسین از منزل آن حضرت مراجعت نمود، مشاهده کرد که جناب ملاعلی بسطامی به اتفاق دوازده نفر از همراهان که همه از شاگردان سید کاظم رشتی بودند به شیراز آمده و برای ملاقات ایشان وارد مسجد ایلخانی شدند. جناب ملاحسین با دیدن آنها خوشحال شد و با کمال محبت به پذیرائی از آنها مشغول شد.
بعد از چند روز جناب ملاعلی بسطامی که از مشاهیر شاگردان جناب سید کاظم رشتی و مردی بسیار دانشمند بود، از سکون و آرامش قلب جناب ملاحسین که مشغول تدریس بود، تعجب نموده دریافت که به مقصود واصل شده است لذا به او گفت که من و همراهانم به توصیه شما و به تبعیت از شما ترک دیار خود کرده به تفحص و جستجو قیام نمودیم و در پی درک محضر موعود به شیراز آمدیم. با آنکه شما این آتش جستجو را در وجود ما برافروخته ای، اینک خود به نهایت آرامش به عبادت و تدریس مشغول گشته ای؟
ما تو را به اندازه ای صادق و راستگو می دانیم که اگر خودت ادعا می کردی که قائم موعود هستی، بدون درنگ ادعای تو را قبول می کردیم و الحال چنین استنباط می کنیم که شما پی به مقصود برده و دوره انتظار بسر آمده است؛ بدین جهت از تو می خواھیم که ما را از این حیرت و سرگردانی نجات دهی و حاضریم هر که را قبول کنی ما نیز قبول کنیم! ملاحسین وی را اطمینان داد که آتش مجاهدت در طریق حضرت موعود در وجود او به نهایت شعله ور است. سپس گفت:
از اولین ساعتی که من به جستجوی حضرت محبوب پرداختم با خود عهد کردم که جان خود را در راهش نثار کنم و خون خویش را در سبیل محبتش برخاک بریزم. از همان ساعت خود را به بلا انداختم و در دریای مصائب غرقه ساختم. آتش محبت او که در قلب من شعله ور است، هیچگاه خاموش نشود تا آنکه خونم در راهش ریخته شود و شما آن روز را خواهید دید. الحمدلله که بصرف فضل و کرم خویش ابواب رحمتش را بر ما گشود و من نظر به امر و فرمان آن حضرت در شیراز مانده و به تدریس مشغول شده ام تا به این واسطه مطابق دستور مبارکش آن حقیقت مختفی و مستور ماند.
جناب بسطامی از سخنان جناب ملاحسین دریافت که ایشان به گنج مقصود پی برده اند. با چشمان اشک آلود از ملاحسین حقیقت قضیه را جویا شد و از وی خواست که جرعه ای از جام ایمان به وی نیز بنوشاند و لکن ملاحسین فرمود: من در این خصوص چیزی نمی توانم اظهار کنم. شما خود باید دریابید و شخصاً از این جام بیاشامید. ملاعلی نزد همراهان خویش بازگشت و ماجرا را به آنها باز گفت. از این خبر قلوب آنان مشتعل شده فوراً همگی در حجرات خود به راز و نیاز و دعا پرداختند. روزها به روزه داری و شب ها به بیداری و نماز مشغول شدند و چنان غرق عبادت گشتند که گذر زمان برایشان نامحسوس بود.
شب سوم اعتکاف در حین ادامه صلاة تیر دعا به هدف اجابت مقرون گشته و جناب ملاعلی در حالی که به مناجات و راز و نیاز گذرانده بود در عالم رؤیا نوری را مشاده نمود که او را به مقصود دل و جان راهنمائی کرده به حضور حضرت باب شرفیاب گشت. صبح روز بعد با نهایت فرح و سرور به حجره جناب ملاحسین وارد شده او را از چگونگی رؤیای خود آگاه نمود. ملاحسین او را در آغوش گرفته مسرور شد و هر دو متفقاً در نهایت خلوص و طهارت قلب هنگام طلوع آفتاب به محضر حضرت باب شتافتند.
وقتی به منزل آن حضرت در کوچه شمشیرگرها رسیدند، مبارک غلام حبشی آن حضرت را در بیرون در بیت منتظر یافتند که به آنها گفت: قبل از طلوع آفتاب آقای من مرا احضار فرمود و به من امر کرد در را باز کنم و در عتبه در منتظر باشم تا دو مهمان عزیز وارد شوند آنگاه به آنها خوش آمد گفته به داخل بیت راهنمائی نمود.
ملاعلى به حضور مبارک رسیده با قلبی مملو از ایمان و با کمال اطمینان خاطر بدون احتجاج به صرف نورانیت ضمیر ایمان خود را عرضه داشت. تفاوت نحوه ایمان وی با ایمان ملاحسین این بود که ملاعلی بی درنگ اظهار ایمان فرمود ولی ملاحسین استدعای برهان و حجت طلبیده و در دل خویش تفسیر سوره یوسف قرآن را خواستار شد.
همراهان جناب بسطامی نیز هر یک به طریقی از مکاشفه روحانی و توسل به دعا و مناجات و راز و نیاز بسر منزل مقصود راه یافتند و به همراهی جناب ملاحسین به حضور حضرت نقطه اولی مشرف گشته ایمان خود را عرضه داشتند و در ردیف حروف حی بیان محسوب گشتند. بدین طریق هفده نفر از حروف حیّ مجتمع شده و اسامی آنان در لوح محفوظ الھی ثبت گردید. شبی حضرت اعلی به ملاحسین فرمودند که تاکنون هفده نفر مؤمن شده اند تنها یک نفر دیگر باقیست که هیجده نفر حروف حی تکمیل شود و او نیز فردا شب وارد شیراز خواهد شد.
روز بعد هنگام غروب درحالی که جناب ملاحسین در خدمت حضرت باب راهی بیت مبارک بودند، در اثناء راه جوانی بیست و دو ساله بنام ملامحمد علی بارفروشی از راہ رسیده با ملاحسین برخورد نمود و او را در آغوش کشید و از چگونگی حال او و کیفیت تحقیق و تجسس آن محبوب عالمیان پرسش نمود. جناب ملاحسین طبق دستور از جواب صریح خودداری نموده از وی خواست که ابتدا استراحت کند و از رنج سفر بیاساید و سپس در این باب با یکدیگر گفتگو نمایند ولی جوان توجهی به توصیه ملاحسین ننمود.
آن جوان چون حضرت اعلی را قبلاً در کربلا زیارت نموده بود به طرف آن حضرت (که در آن حین از آنجا عبور می کرد و پشتشان به وی بود) اشاره نموده گفت: چرا آن حضرت را از من مخفی می داری؟ در شرق و غرب عالم جز این بزرگوار دیگری مظهر امر الهی نیست. من این امر عظیم را از این سید بزرگوار برکنار نمی بینم. از مشی مبارکش آن حضرت را شناختم. ملاحسین با مسرتی زائد الوصف بی اختیار این بیت بر زبانش جاری شد: دیده ائی خواهم که باشد شه شناس، شاه را بشناسد اندر هر لباس.
ملاحسین فوراً قضیه را به محضر حضرت باب معروض داشت، حضرت باب به ملاحسین فرمود: تعجب مکن ما در عوالم روحانی با این جوان مرابطه و مکالمه داشته و منتظر ورودش بودیم برو او را نزد ما بیاور. پس از آن آن جوان جزو حروفات حیّ منسلک شد. ملامحمد علی بارفروشی محترم ترین شاگرد جناب سید رشتی جوانی بسیار متقی و مخلص بود.
وی که از طرف مادر نسبتش به حضرت امام حسن مجتبی (ع) می رسید، تولدش در بارفروش (بابل) بود. وی به قصد زیارت و حج خانه خدا رهسپار طریق فارس گردیده و موقعی به شیراز رسید که ملاحسین و سایر اصحاب در شیراز بودند و با ایمان او حروف حی کامل گردید. وی بعدها به قدّوس ملقب گشت. هرچند آخر از همه حروف حی بیان مشرف گشت ولی بر همه آنها تقدم یافت.
4- عبدالبهاء شارع دوم فرقه بهائی https://www.baha9.ir/?p=5071
پیروان فرقه بهائیت و سران تشکیلات بهائیت در مقابل اعتراض منتقدین بهائی که چرا سخنان، کلمات و احکام میرزا حسینعلی نوری امثال حکم تعدد زوجات در اقدس را تغییر و تبدیل و تحریف می کنید و نامش را تأویل و تفسیر می گذارید؟ می گویند این به خاطر مقتضیات زمان است که باید احکام کتاب اقدس آبدیت و بروز شده در اختیار اغنام و پیروان میرزا حسینعلی نوری قرار گیرد.
اما عبدالحمید اشراق خاوری از مبلغین و مولفین فرقه بهائیت در کتاب گنجینه حدود و احکام صفحه 340 به نقل از میرزا حسینعلی بهاء آورده است: «کلمه الهیه را تأویل مکنید و از ظاهر آن محجوب نمانید چه که أحدی بر تأویل مطلع نه (نیست) الا الله و نفوسی که از ظاهر کلمات غافلند و مدعی عرفان معانی باطنیه (هستند)، قسم به اسم أعظم که آن نفوس کاذب بوده و خواهند بود».
ملاحظه می کنید که حسینعلی بهاء شدیداً از تأویل کلماتش نهی کرده و مدعیان عرفان را کاذب می خواند. در حالی که بنابر آنچه در رساله سؤال و جواب ملحقات کتاب اقدس صفحه 167 آمده، اگر مقتضیات زمان و مصلحت باعث شود که حکم حسینعلی بهاء در اقدس که اجازه دو همسری را به مردان داده، به حکم تک همسری تبدیل شود، این اسمش تبیین و تفسیر نیست که وظیفه عبدالبهاء باشد، بلکه تشریح احکام جدید است که بر طبق تعالیم بهائی، تشریع حکم از وظائف بیت العدل بهائی است نه وظیفه مبین (عبدالبهاء).
خلاصه اینکه تبدیل حکم حسینعلی در کتاب اقدس از اجازه تعدد زوجات به حکم تک همسری، تشریح حکم جدید است که در محدوده اختیارات عبدالبهاء نیست همچنانکه خود عبدالبهاء وقتی از مهریه زن از او سؤال می شود که چه زمانی باید پرداخت کرد؟ می گوید نمی دانم چون من شارع نیستم که حکمش را تشریع کنم من فقط مبین آیات و کلمات پدرم هستم شما به بیت العدل مراجعه کنید.
چنانکه عبدالحمید إشراق خاوری در کتاب گنجینه حدود و احکام صفحه 174 از عبدالبهاء نقل می کند که وی در لوحی به واعظ قزوینی گفته است: «از مهریه سؤال نموده بودی، باید در لیل زفاف نقداً تأدیه نماید و یا زوج از زوجه مهلت و مساعده گیرد و این احکام فی الحقیقه راجع به بیت عدل عمومی است که شارع است اما عبدالبهاء مبین است نه شارع».
اما همین عبدالبهاء در حکم مربوط به تعدد زوجات به خود اجازه می دهد حکم اقدس را از ظاهرش خارج کند و متناقض با آن حکم جدید صادر کند. همانطور که در رساله سؤال و جواب صفحه 166 می گوید: «گرچه نص کتاب اقدس ظاهراً تزویج ثانی را اجازه می دهد، اما حضرت عبدالبهاء می فرمایند: مقصد از این بیان مبارک فی الحقیقه زوجه واحده است».
ملاحظه می کنید که تناقض در این آئین نوظهور بی داد می کند. بهتر است سران بهائی و تشکیلات بهائیت تکلیف احکام دین خود را روشن کنند که تک همسری در آن واجب است یا اختیار چند همسر نیز اجازه داده شده؟ اگر تک همسری در بهائیت قانون باشد، این در تضاد با نص صریح کتاب أقدس است. و اگر چند همسری هم مجاز باشد، این با تساوی حقوق رجال و نساء و تطابق بهائیت با مقتضیات جامعه امروزی در تضاد خواهد بود. علاوه بر اینکه در جامعه امروزی کنیز داشتن آنهم از نوع دوشیزه باکره بطور قطع مطابق شرایط روز جهانی نیست که رهبر بهائیان آن را به عنوان تحفه برای بشریت به ارمغان آورده است!
5- شهادت عزّیه نوری علیه حسینعلی بهاء https://www.baha9.ir/?p=4785
پیامبر گرامی اسلام در مکتب هیچ دانشمند و معلمی حاضر گشته بود و همگان می دانستند که او أمی و درس ناخوانده است. در دوره چهل ساله زندگی قبل از بعثت که دو ثلث عمر او را تشکیل می دهد، از او هیچ شعر و نثری دیده ن شده است. ناگهان چنین پیامبری کتابی را عرضه می دارد که بزرگان روزگار در مقابلش در می مانند.
اما حسینعلی نوری مدعی پیامبری در خانواده ای بدنیا آمد که پدرش از منشیان و مستوفیان معروف و از ارباب قلم و انشاء دربار محمد شاه قاجار قلمداد می شد و خیلی بعید و دور از حقیقت به نظر می رسد فرزند بزرگ و نور چشمی میرزا بزرگ نوری در تهران متولد و نشو و نما کند اما دنبال تحصیلات روز نرفته باشد در صورتی که همۀ برادران شش گانه بزرگ و کوچکش، حتی خواهرانش تحصیل نموده و از نعمت سواد برخوردار باشند، اما حسینعلی از این نعمت بی بهره باشد.
لذا بسیار طبیعی به نظر می رسد که پدرش میرزا عباس مشهور به میرزا بزرگ نوری او را خواندن و نوشتن آموخته باشند. زیرا رسم اعیان و اشراف در ایران چنین بود که فرزندان خود را به تحصیل زبان فارسی و مقدمات علوم عربی و غیره وا می داشتند. با این حال میرزا حسینعلی نوری در کتاب اقدس ادعا نموده است که: «إنا ما دخلنا المدارس و ما طالعنا المباحث» ما به مدارس داخل نشدیم و مباحث گوناگون را نخواندیم».!
اما با توجه به اسناد و مدارک قبل روشن شد که حسینعلی در خانه پدری خواندن و نوشتن را نزد اساتید و معلمانی آموخت. این حقیقت هرچند بر بهائیان تلخ است، اما خواهر حسینعلی، عزیه خانم که از مخالفان دعاوی حسینعلی بشمار می رفت، در خلال رساله ای با عنوان تنبیه النائمین گواهی داده است. وی در این کتاب صفحه 4 خطاب به برادر زاده اش عباس عبدالبهاء در بارۀ پدر وی می نویسد:
«جناب میرزای ابوی که از بدایت عمرکه بحد بلوغ رسید بواسطۀ فراهم بودن اسباب و گرد آمدن اصحاب، اشتغال بدرس و اهتمام بمشق داشته آنی خود را از تحصیل مقدمات، فارغ نمی گذاشتند. پس از تحصیل مقدمات عربیّت و ادبیّت بعلم حکمت و مطالب عرفان مایل گردیده که بفواید این دو نائل آیند چنانکه اغلب روز و شب ایشان به معاشرت حکمای ذی شأن و مجالست عرفاء و درویشان مشغول بود».
از آنجائی که اهل البیت ادری بما فی البیت هستند با این نامه عزیه خانم به عبدالبهاء، جای هیچ شک و تردیدی باقی نمی ماند که میرزا حسینعلی نوری مثل هر آقازاده عصر خود نزد استادی شاگردی کرده و خواندن و نوشتن را آموخته است. پس چرا خود در نامه به ناصرالدین شاه قاجار قائل است: «ما دخلت المدارس» من از علوم متعارفه نخوانده ام و به مدارس وارد نشده ام. چقدر زشت است دروغگوئی برای مدعی پیامبری!! آیا دیگر سخنان میرزا قابل باور است؟