مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب به‌جای هیئت به فقرا کمک کنید (قسمت اول)
امتیاز کاربران 5

تولیدگر گرافیک

sepanta هستم. از تاریخ 06 اردیبهشت 1396 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر گرافیک تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 752 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
به‌جای هیئت به فقرا کمک کنید (قسمت اول)

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ پنج‌شنبه, 16 آذر 02

شب اول محرم بود؛ برای رفتن به هیئت آماده می‌شدم. نگاهی به امیر انداختم، مثل همیشه جلوی تلوزیون نشسته بود و یک پلاستیک تخمه گذاشته بود روبه‌روش و داشت فیلم نگاه می‌کرد و پوست تخمه‌ها را پرت می‌کرد.
مادرم همیشه از این کار امیر حرص می‌خورد و بنده خدا هر روز باید جارو بدست پوست تخمه ها را از اطراف تلوزیون جمع می‌کرد.
در حالی که داشتم کفش‌هایم را می‌پوشیدم، امیر را صدا زدم:
امیر تو نمیای؟
امیر: نه بابا! شما همش دنبال یه مشت خرافه و کارای الکی هستید، من به این چیزا اعتقادی ندارم!

از حرفش ناراحت شدم، اما چیزی نگفتم. با مادرم از خانه خارج شدیم و به سمت تکیه حرکت کردیم.
در مسیر مادرم خیلی ناراحت بود. آرام آرام اشک می‌ریخت  و زیر لب زمزمه می‌کرد و می‌گفت: خدایا چرا این پسر اینجوری شده اونکه همیشه از بچگی، قبل از همه توی هیئت نشسته بود و هر وقت دیر می‌رسیدیم سر و صدا می‌کرد که چرا دیر آمدیم؟ اما الان مدتیه که هیئت نمیاد هیچ! این حرفها رو هم میزنه و دل منو...
چند لحظه‌ای سکوت کرد و با گوشه چادرش اشکهایش را پاک کرد.
به هیئت رسیدیم. مادرم رفت قسمت زنانه و من هم در قسمت تدارکات مثل همیشه مشغول پذیرایی شدم.

بعد از مراسم عزاداری که به خانه برگشتیم، امیر وسط پوست تخمه‌ها خوابش برده بود.
تلوزیون را خاموش کردم. مادرم یک ملحفه روی امیر انداخت و زیر لب می‌گفت: اخی بمیرم بچه‌ام گرسنه خوابید. براش غذای نذری آورده بودم.
فردای آن روز تصمیم گرفتم هر جوری هست با امیر حرف بزنم. طاقت دیدن اشک‌های مادر را نداشتم. مادرم خیلی از این رویه‌ای که امیر در پی گرفته ناراحت بود.
می‌دانستم که امیر جذب این گروه‌های سلطنت طلب و باستانگرا شده  و درگیر شبهات این گروه‌هاست، پس باید یک کاری می‌کردم.
به‌خاطر همین فردای آن روز به دانشگاه نرفتم و به همراه امیر به طرف پارک محله حرکت کردیم. او معمولا در تابستان به آنجا می‌رفت.
ادامه دارد...

نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما