در طول مسیر، دائما از پنجره ی ماشین بیرون را نگاه می کرد. اصلا حواسش به صحبت های من نبود. بهش گفتم: «جناب پادشاه! چی شده؟ استرس دارید؟» به آرامی جواب داد: «آره اولین باره می خوام باهاش روبرو بشم. می ترسم کاری کنم که ناراحت بشن!» سعی کردم دلداری بدم و آرومش کنم. خوب که به حرفام گوش کرد گفت: «باشه» و دوباره بیرون رو نگاه کرد. یه مرتبه برگشت و گفت: «راستی دیشب ولیعهد یک کلیپ بهم نشون داد از عزاداری این شیعیان بت پرست! حالم بهم خورد. داشتند پرچم حرم عباس پسر علی بن ابی طالب رو می بوسیدند. احمق های مشرک! به خدا اگه می شد همه شونو از مملکت اخراج می کردم!» بهش گفتم: «آروم باشید. اینطوری سکته می کنید خدایی نکرده.»
...
ملانیا که دستش رو دراز کرد، دست و پاهاش رو گم کرده بود. می ترسید حرکت اضافی انجام بده و آبروش بره. محکم دست داد. اون قدر که ابروهای ملانیا تو هم رفت. خم شد و دستش رو بوسید. ایستاد. طاقت نیاورد و دوباره خم شد و بوسید. سه باره، چهار باره، پنج باره، ... ملک ول کن نبود. ترامپ، زیر بغلش رو گرفت گفت: «جناب پادشاه! تو فرهنگ ما یه بار می بوسند. کافیه.» بلند شد و در حالی که اشک توی چشماش جمع شده بود گفت: «ببخشید نمی دونستم! عذرخواهی منو بپذیرید» و بعد همگی راهی کاخ ضیافت شدند.