#و_آنڪه_دیرتر_آمد
#قسمت_اول
نام من میرزا حسین است و شغلم کتابتـــــ
چهارده ماه پیش به بیماری سختی دچار شدم و دست به دامان ائمه شدم که اگر از این بیماری نجات پیدا کنم در ۱۴ ماه و هر ماه یک حکایت در وصف حال ائمه بنویسم.
۱۳ حکایت را نوشتم اما چهاردهمین حکایت را که شایسته شان ائمه باشد نیافتم ناامید بودم که چطور نذرم را ادا کنمـــ
تا اینکه یک روز مانده به تمام شدن مهلت به مجلسی رفتم در آنجا حکایتی بسیار غریب شنیدم که برای مردی به نام محمود فارسی رخ داده بود از خوشی یافتن چهاردهمین حکایت سر از پا نمی شناختمـــــ
از مسلم که حکایت محمود فارسی را شرح داده بود خواستم مرا خانه او ببرد.وقتی رسیدیم مسلم در زد پسرک خنده رو در را باز کرد و داخل شدیم مردی با قبای سفید و مو و ریشی سیاه نشسته بود و قرآن می خواند سلام و روبوسی کردیم و نشستیم.
مسلم گفت:
- ایشان میرزا حسین کاتب هستند و نذر دارند روایت مربوط به ائمه را بنویسند اگر صلاح میدانید ماجرا را برای ایشان نقل کنید.
- محمود گفت: مسلم جان شما میدانید که من برای هر کسی این ماجرا را نقل نمیکنم مخصوصا برای غریبه ها.
-گفتم: من غریبه نیستم برادر اهل ایمانم و مشتاق شنیدن ماجرا.
-مسلم گفت: شاید کار خداست و ایشان هم واسطه خیر بلکه انچه میگویید و می نویسد موجب هدایت دیگران شود. محمود فارسی قران را برداشت و رو به قبله نشست تا استخاره کند.
استخاره خوب امد.
اماده شنیدن و نوشتن نشستم. محمود فارسی اشتیاق مرا که دید لبخندی زد و چنین آغاز کرد:
ادامه دارد....