مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب خاطرات روزانه یک داعشی
امتیاز کاربران 5.0

تولیدگر متن

علی بهاری هستم. از تاریخ 25 اردیبهشت 1394 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر متن تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 520 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
خاطرات روزانه یک داعشی

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ چهارشنبه, 24 آبان 02

صبح با صدای تُلمبه از خواب بیدار شدم. صدا از حمام بود. ظاهرا چاه حمام، کثرت مجاهدت مجاهدان در شب گذشته را تاب نیاورده و بالا زده بود. مقید اند دیگر. نمی توانند نوبتی به جهاد بپردازند. به جماعت کار می کنند و مستحب می دانند.

سریع رختخواب را جمع کردم. پوتینم را برداشتم. هنوز جلوی بندش خونی بود. دیشب ابوعامر کنار دستم منفجر شد و اعضای بدنش روی اعضای بدنم پاشید. فرصت نبود آن را بشویم. عین نجاستش را رفع کردم و سریع به راه افتادم. صبحانه اردوگاه، زمان مخصوص داشت و اگر نمی رسیدم، تمام می شد.

سر میز، ابوخالد کره ام را برداشت و جایش پنیر ایرانی گذاشت. غنیمت عملیات قبلی بود ولی من به طعام رافضی لب نمی زدم. محترمانه پنیر را جلویش گذاشتم و کره را برداشتم. دوباره شوخی اش را تکرار کرد. با لحنی ملتمسانه گفتم: شیخ! گرسنه ام. کره را بده و اذیت نکن. چهره درهم کشید. دوست نداشت جلوی زیر دستها اینطور با او حرف بزنم. گفت: هر وقت مودبانه خواهش کردی، کره را می گیری. اعصابم خرد شد. با فریاد گفتم: زندیق بی عقل! سر سفره شوخی ات گرفته؟ نفهمیدم کِی با پوتین روی میز رفت و پرید این طرف. یقه ام را گرفت و پیشانی اش را محکم به بینی ام کوبید. از هوش رفتم.

به هوش که آمدم، در درمانگاه مقرّ بودم. از ابو عبیده - ما جرّاح صدایش می زدیم - پرسیدم: ابوخالد کجاست؟ جواب داد: بعد از آن درگیری، بازداشت شده است. بینی ام را چسب زده بود و خیلی درد می کرد. با همه دردی که داشتم از روی تخت بلند شدم و به حیاط اردوگاه رفتم. بچه ها داشتند والیبال بازی می کردند. به هزار زحمت از خلیفه فتوای جوازش را گرفته بودند و برایشان از هر تفریحی، شیرین تر بود. می گفتند خلیفه بخاطر مصالح کلان خلافت، از نصّ صریح صرف نظر کرده است. حوصله بازی نداشتم. می خواستم هم، توانش را نداشتم. با خود گفتم بهتر است در شهر گشتی بزنم و بچه های امر به معروف را هم ببینم.

در راه، غرق در افکار و خیالات خودم بودم. در تخیلم آینده خلافت و فراگیر شدنش را می دیدم و اینکه چگونه موفق می شویم احکام خدا را روی زمین جاری کنیم. آرمان هایمان را پی بگیریم. دست و پا و سر و انگشت مجرمان را قطع و زانیان را سنگسار کنیم. جوخه آتش برپا کنیم و مُرتدان را بسوزانیم. زنهای بی حجاب را تیر باران کنیم و تکبیر بگوییم. خدای من! چه شوکتی! بوی سوختن گوشت تن بی عفتان که بلند شد، عکس خلیفه مسلمین را سر دست بگیریم و به عظمت احیاء شده بنی امیه - آن خاندان شریف و بزرگ - بیندیشیم. در همین افکار بودم که ناگهان صدای ابو راغب را شنیدم. بلند گفت: السلام علیک شیخ غنّوشی. پاسخ دادم: و علیک السلام برادر مجاهد. ابو راغب، فرمانده یگان امر به معروف بود و بسیار شجاع.

 پرسیدم: شیخُنا! توفیق شد بی نماز بگیرید؟ جواب داد: بله شیخ! از صبح، حدود صد تارک الصلاة گرفتیم و بحمدالله بیش از نصفشان را همین جا آتش زدیم. ادامه دادم: خب، خدا رو شکر! یادتان باشد پس از صلاة ظهر، حتما سجده شکر به جا آورید و خدا را بابت این نعمت بزرگ، تسبیح گویید.

از ماشین پیاده شدم تا خود، گشتی در خیابان بزنم. چند قدمی که رفتم، توجهم به سوی زنی که آن طرف خیابان بود، جلب شد. پوشیه نداشت!!! الله اکبر از این همه وقاحت در قلمرو خلافت! چطور به خود اجازه می دهند فتوای خلیفه را زیر پا بگذارند؟؟؟ با عصبانیت و سرعت به آن طرف خیابان رفتم. گوشه مقنعه اش را گرفتم و پخش زمینش کردم. موهای طلایی اش و سفیدی گردنش نمایان شد. تا قبل از این صحنه فقط استحباب داشت اما الان دیگر واجب شده بود! خرابه خلوتی در آن نزدیکی پیدا کردم و همان جا به جرگه مجاهدان پیوست!!!

نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما