حضرت یونس پیامبری بود که خدا او را برای هدایت مردم شهر نینوا فرستاد. مردم نینوا بتپرست بودند و به جای پرستش خدا، بتها را میپرستیدند. یونس با مهربانی برایشان سخن گفت و آنها را دعوت کرد تا فقط خدای یکتای مهربان را بپرستند.
اما مردم به جای گوش دادن، خندیدند و گفتند:
«یونس! ما به حرف تو گوش نمیدهیم!» 😔
یونس سالها تلاش کرد، ولی هیچکس ایمان نیاورد. او از مردمش ناراحت شد و از شهر بیرون رفت، در حالیکه خدا هنوز به او دستور نداد که برود.
وقتی یونس رفت، خدا نشانههای عذاب را برای مردم نینوا فرستاد؛
آسمان سیاه شد، بادهای تند وزید و دودهایی غلیظ شهر را پر کرد. مردم ترسیدند! 😨
آنها فهمیدند که یونس راست گفته بود و اگر توبه نکنند، عذاب الهی نازل میشود. پس همه با گریه و پشیمانی از گناهانشان توبه کردند و از خداوند خواستند آنها را ببخشد.
خداوند هم که مهربان است، توبهشان را پذیرفت و عذاب را از آنها دور کرد. ☁️✨
در همان زمان، یونس در راه بود، بیآنکه بداند قومش ایمان آوردهاند. او سوار کشتی شد و اتفاق عجیبی افتاد: کشتی در طوفان گرفتار شد… و داستان ماهی بزرگ از همانجا آغاز شد (همانطور که در داستان قبل گفتیم).
وقتی یونس دوباره به نینوا برگشت، دید مردم ایمان آوردهاند و خدا را میپرستند. آنوقت خوشحال شد و خدا را سپاس گفت