مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب شهناز سابق
امتیاز کاربران 5

تولیدگر متن توزیع گر وبلاگ توزیع گر شبکه های اجتماعی

انجم شعاع هستم. از تاریخ 05 مهر 1394 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر متن توزیع گر وبلاگ توزیع گر شبکه های اجتماعی توزیع گر پیام رسان تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 11 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
شهناز سابق

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ پنج‌شنبه, 09 آذر 02

پاسپورتش را گرفت و سریع پشت به قاب عکس روی پیشخوان کرد و با لبخند تلخی کراواتش را منظم کرد.

 خاکستر سیگارش را داخل گلدان جلوی در خروجی تکاند.

سوار تاکسی جلوی در شد. کیفش بزرگ بود ولی انگار زیاد سنگین نبود، برای همین آن را کنارش روی صندلی عقب گذاشت.

راننده هم زیاد اصراری نداشت که پیاده شود و در جعبه عقب ماشین را باز کند؛ انگار هم خودش و هم ماشینش خسته بودند و این آخرین مسافری بود که امشب سوار می کرد، معمولاً درآمد مسافر آخر، خرج بنزین روز بعد می شد، پمپ بنزین آخر شب ها خلوت بود و به قول پسرش که تازه امسال به دانشگاه فنی حرفه ای رفته بود:

(باید آخر شب یا صبح زود که هوا خنکه و حرارت زمین پایینه؛ بنزین بزنید!)

نیاز به استارت زدن نبود، چون ماشین روشن و گرم بود، فقط پدال کلاچ را فشار داد، انگار می خواست از همین اول دنده ها تنظیم کند تا سریع تر به مقصد برسد.

آینه وسط را تنظیم کرد، در آن نگاه کرد و پرسید:

-کجا تشریف می‌برید مهندس؟

- خیابان شهناز؛ قطعاً الآن اسمش تغییر کرده؛ نمی‌دانم حالا اسمش چی شده فقط یادمه محله و میدان فوزیه بود!

در ضمن بنده مهندس نیستم هنرمندم.

پای راننده از روی کلاچ برداشته نشد یعنی اصلاً دنده ای نزد! آدرس را نمی دانست، انگار قرار بود این مسافر از ماشینش برود و او به انتظار مسافر بعدی در ماشین گرم بنشیند و  چند دقیقه دیرتر به خانه برسد، برای همین آینه را روی صورت مسافر تنظیم کرد و سؤالش را عوض کرد:

- ببخشید اسم این خیابون و محله رو نشنیدم، شاید هم شنیدم ولی چون سنم کم بوده، حقیقتش نمیدونم کدوم قسمت شهر میشه! اگر میشه چند لحظه صبر کنید تا از اینترنت نگاه کنم...

مرد کت و شلواری که سفیدی لباسش کل ماشین را روشن کرده بود، لبخندی زد و سری تکان داد و با لحن تمسخرآمیزی گفت:

- مگر ایران هم اینترنت آمده؟! اگر تا صبح طول می‌کشد من بروم کسی از دوران خودمان را پیدا کنم که زبانم را بفهمد؟!

اول کیفش را پیاده کرده و هنوز خواست خنده‌اش را با شنیدن هشداری که می گفت: (درب خودرو باز است) کامل کند؛ که راننده دنده ماشین را جا زد و آماده حرکت شد.

- پیدا کردی؟ یا می خواهی مارو ببری ناکجاآباد؟

- پیدا شد مهندس جان تا سیگارتو بکشی رسیدیم فقط قربون دستت شیشه رو یکم بکش پایین...

مرد کلاهش را برداشت و دستی در موهای سفیدش کشید و با کمی عصبانیت گفت:

-آقا چند بار بگم من مهندس نیستم، من هنرمندم.

راننده نگاهی به صورت صاف و صیقلی مسافرش که کمی سرخ شده بود انداخت و گفت:

(ببخشید حواسم نبود؛ حالا شما بازیگرید؟ ما که اهل فیلم دیدن نیستیم فقط رادیو گوش میدیم؛ یعنی وقتشو نداریم)

 پیرمرد مسافر که مشغول کشیدن سیگار مارلبرو بود توجهی به حرف راننده نکرد، انگار جوابی برای این سؤال نداشت یا اصلاً نمی خواست جواب بدهد. به چراغ های خیابان ها خیره شده بود و هر تابلویی که از دور می دید دقت می کرد تا کامل اسم های روی آنها را بخواند.

راننده که از رانندگی در مسیر تکراری هرروزه‌اش، خستگی‌اش دو چندان شده بود، متوجه نگاه پر از تعجب مسافرش که یک عمر از کشورش دور بوده به ساختمان ها نشد، این دفعه به آینه نگاه نکرد و همین‌طور که شیشه را بالا می کشید گفت:

آزادی هم می خواهید ببرمتون انگار خیلی وقته اینجا نبودید؟! معمولاً هر کی که از اون طرف میاد یه چرخ میزنه میدون رو

پیرمرد دستی به صورت تراشیده اش کشید و گفت:

آزادی قبل از انقلاب بود عزیز. شنیدم اسم میدان شهیاد را آزادی گذاشتند.

راننده که گوشش از این حرف های مسافران مسیر فرودگاه پر بود، انگار از قبل جواب آماده ای داشت:

- جسارت نشه ها، اگر از طرف غرب که به میدان آزادی نگاه کنی، آزادی قبل از انقلابه، ولی اگر از میدون امام حسین (ع)  به آزادی نگاه کنی، آزادی درست میفته بعد از انقلاب.

هنوز حرفشان تمام نشده بود که به مقصد رسیدند. بچه ها در پارک اول خیابان مشغول بازی بودند و خانواده‌ها دورهم نشسته بودند و خستگی کار روزانه را در دورهمی شبانه از تن بیرون می کردند.

پیرمرد خواننده وسط خیابان هفده شهریور همان شهناز سابق کنار پارک گلزار پیاده شد.

سیگارش را زیر پا له کرد و کیف گیتارش را برداشت و راهی خانه‌ی قدیمی مادری‌اش در خیابان شهید کاظمی شد، همان خانه‌ای که با همین گیتار و کلی آرزو رهایش کرده بود...


نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما