مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب ضریح ... (قسمت اول)
امتیاز کاربران 5

تولیدگر گرافیک

sepanta هستم. از تاریخ 06 اردیبهشت 1396 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر گرافیک تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 752 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
ضریح ... (قسمت اول)

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ شنبه, 11 آذر 02

این پرونده را با 187 اثر دیگر آن ببینید

ضریح ... (قسمت اول)


ساعت ۳ شب بود. لای چشم‌هایم را باز کردم و به چراغ اتاق که همچنان روشن بود، نگاهی انداختم. سارا روی تخت روبه‌رو، سرَش را در کتاب فرو کرده بود! طبق عادت همیشگی هم هدفون را گذاشته بود روی گوشش تا صدایی حواسش را پرت نکند!

فردا امتحان آخر را می‌دهد و خلاص می‌شود.

الهام هم دیروز آخرین امتحانش را داد و مثل فنر، از خوابگاه پرید؛ سوار اتوبوس شد و همین سر شب بود که در خانه‌شان فرود آمد!

من فردا آخرین امتحانم را می‌دهم و معصومه پس‌فردا.

پتو را روی سرَم کشیدم. چند ثانیه بعد، با صدای باز و بسته شدن در اتاق، دوباره پتو را کنار زدم.

معصومه بود. نصف شبی انگار رفته بود دست و صورتش را بشوید! یا... انگار وضو گرفته بود.

چشم‌های نیمه بازم را به صورتش دوختم و با صدایی که از شدت خواب‌آلودگی، به زور از حنجره بیرون می‌آمد، گفتم: «حاج خانوم، التماس دعا!» و دوباره رفتم زیر پتو.

اقامتم در زیر پتو، طولی نکشید. صداهایی که آن وقت شب انتظارش را نداشتم، چشمان خسته و متعجب من را به سمت خودش برگرداند!

 

معصومه بود که با آرامش و با کمال احتیاطی برای کمتر شدن سر و صدا به خرج می‌داد، داشت بساط نقاشی‌اش را به راه می‌کرد!

 

فکرش را بکنید وسط ایام امتحانات که همه یا مشغول درس خواندن برای امتحان بعدی هستند یا در دوره نقاهت امتحان قبلی (!)، یک نفر فیلش یاد هندوستان کند؛ آن هم ساعت ۳ نصف شب

گفتم: «عقلَم چیز خوبیه!»

انگار اصلاً صدایم را نشنید. در حال خودش بود. حالت‌هایش توجهم را جلب کرد. چند دقیقه‌ای از خیر خواب گذشتم و نگاهش کردم.

آهسته‌تر از همیشه کار می‌کرد. انگار همزمان داشت فکر هم می‌کرد... شاید به چیزی که می‌خولست بکشد. چیزی هم انگار زیر لب زمزمه می‌کرد...

میز را کشید جلوی تختش. کاغذ آبرنگ را با چسب کاغذی روی تخته چسباند. چند تا از تیوپ‌های رنگ را باز کرد و مقداری از آنها روی پالِت ریخت... قلم‌موها، آب و هر چیز دیگری را که لازم بود، کنار دستش گذاشت...

مداد را در دست گرفت. مثل همیشه (البته شاید هم متفاوت با همیشه) «بسم الله» گفت و شروع کرد.

حضرت_زهرا (س)

فاطمیه

ادامه دارد...


نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما