مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب ضریح ... (قسمت سوم)
امتیاز کاربران 5

تولیدگر گرافیک

sepanta هستم. از تاریخ 06 اردیبهشت 1396 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر گرافیک تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 752 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
ضریح ... (قسمت سوم)

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ شنبه, 11 آذر 02

این پرونده را با 187 اثر دیگر آن ببینید

ضریح ... (قسمت سوم)


طولی نکشید که دوباره بیدار شدم.

سارا هدفونش را در دست گرفته بود و کنار معصومه ایستاده بود.

با ناله گفتم: «اصلاً انگار امشب، خواب به ما نیومده!»

سارا اشاره کرد که سکوت کنم.

با کنجکاوی از جا بلند شدم و از پشت معصومه سرک کشیدم...

وااااااای! فقط همین را بگویم که تا خود اذان صبح، من و سارا خیره شده بودیم به کاغذ و قلم‌موی معصومه...

قلم‌مویی که رنگ‌های آبی و سفید و سبز و زرد را آهسته آهسته روی کاغذ می‌نشاند.

ضریحی که تا به حال، نه از نزدیک زیارت کرده بودیم و نه حتی در تصاویر دیده بودیم، داشت روی کاغذ نقش می‌بست.

ضریحی که شبیه رؤیا بود.

نمی‌دانم چه طور توصیفش کنم. انگار هم بود... و هم نبود!

آبی، مثل تکه‌ای از آسمان... شفاف، مثل آب، مثل باران، مثلِ... اشک

حالا رنگ سفید داشت روی قسمت‌هایی از ضریح نقش می‌بست و گوی‌های کوچک ضریح را درخشان‌تر می‌کرد...

دقایقی بعد، دوباره نوبت به زرد رسید که تطألؤ بی‌نظر نور را ترسیم کند.

انگار صبح بود که داشت از لابه‌لای ضریح، سرک می‌کشید... انگار خورشید بود که آن حوالی، سر خم کرده بود...

قلم‌مو داشت ضریح را طواف می‌کرد. چشم‌های من و سارا را هم به دنبال خود می‌کشاند.

صدای اذن صبح می‌آمد... و دقیق نمی‌دانستم که از توی نقاشی معصومه بود یا مناره مسجدِ نزدیک خوابگاه...

معصومه از پشت میز بلند شد. روسری و چادرنمازش را پوشید...

پهنای خیس صورتش، حریمی را ساخته بود که دلمان نمی‌آمد آن را با کلامی، سؤالی و حتی تحسینی بشکنیم.

قامت که بست، ما هم کم کم چشم از او و نقاشی‌اش برداشتیم و رفتیم که وضو بگیریم.

نمازم که تمام شد، ضریح نقاشی معصومه را رنگ سبز ‌درآغوش گرفته بود و فضای نقاشی را زنده‌تر و دوست‌داشتنی‌تر کرده بود.

آن قدر کم‌رنگ و ملایم و لطیف که هیچ‌جایی نمی‌شد دقیقاً دست گذاشت و گفت که سبزرنگ است؛ ولی هیچ‌جایی هم خالی از این رنگ نبود.

رنگ قهوه‌ای یا خاکی بسیار کم‌رنگ هم آرام آرام داشت لابه‌لای سبزها نمایان می‌شد و پیوندی عجیب بین خاک و افلاک برقرار می‌کرد.

ضریح نقاشی معصومه تقریباً کامل شده بود. مُشَبّکی که انگار آن را از نور و آب و آینه ساخته اند... و مکانی که اگرچه بی‌نشان، ولی انگار آشناترین نقطه جهان بود.

ضریحی که معصومه هیچ وقت «از نزدیک و با جزئیات» نگاهش نکرده بود... ضریحی که حالا هرسه‌مان داشتیم با قلب و جانمان زیارتش می‌کردیم.

قاب سبز و سرخ بالای ضریح، آخرین چیزی بود که روی صفحه کاغذ نقش بست: «السلام علیکِ أیَّتُهَا الصدیقةُ الشهیدة»


نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما