داستان شهادت میثم تمار
میثم تمار از یاران بسیار خوب حضرت علی (علیه السلام) بود، روزی حاکم ظالم آن زمان به میثم تمار میگوید اگر از حضرت علی (علیه السلام) بد نگویی، و به او فحش ندهی، تورا می کشم!
میثم گریه می کند! این حاکم ظالم می گوید از ترس کشتن، گریه می کنی ؟ میثم می گوید ، نه یادم آمد که حضرت علی (علیه السلام) فرمودند: ای میثم تو را بر درخت اویزان خواهند کرد و زبانت را از حلقت بیرون می کشند و تو را خواهند کشت.
آن حاکم ظالم (عبید الله ابن زیاد) گفت من تو را بر درخت اویزان می کنم و دست و پای تو را قطع می کنم ولی زبانت را بیرون نمی کشم تا بفهمی حضرت علی (علیه السلام) انچه گفته دروغ بوده !!
خلاصه ، میثم را بر درخت اویزان می کنند بعد دست و پای میثم را قطع می کنن! در همین چند ساعت که دست و پای میثم قطع شده بود، میثم شروع می کند از خوبی ها ی حضرت علی گفتن! و آن قدر از خوبی ها ی حضرت علی (علیه السلام) می گوید، تا اینکه ماموران حکومتی به ان پادشاه ظالم می گویند : اگر میثم همین طور از فضائل حضرت علی (علیه السلام) بگوید، تمام مردم شهر بر علیه شما شورش خواهند کرد! در همین جا آن حاکم ظالم دستور داد زبان میثم را بیرون بیاورند و ان را قطع کنند، قبل از قطع کردن زبان میثم، میثم تمار به آنها گفت دیدید مولای من امیر المومنین راست فرمودند! و شما زبان من را بریدید!
نتیجه:
این عشق و علاقه ی میثم به حضرت علی (علیه السلام) از روی باد هوا نبوده ! بلکه چنان حضرت علی ، میثم را به مقامات و کرامات انسانی رسانده بود که میثم حاضر بود جان خود را با عشق ونه با کراهت در راه امیر المومنین بدهد !
منابع:
شریف رضی، خصائص الأئمّه، ص54