خیلی بهم علاقه داشت. گاه و بی گاه برایم گل می خرید. بعضی وقت ها کتاب، گاهی مانتو و شلوار و یکی دوباری هم طلا. مطمئن بودم با رامین خوش بخت می شوم. بعد از سه ماه عشق بازی و کادو و بوس های سکرت چت، دعوتم کرد بروم خانه اش و زندگی کنم. اولش کمی ترسیدم اما بعد هر چی فکر کردم دیدم رامین هم خوش تیپ و جذابه، هم وضع مالی خوبی داره و هم تحصیلات عالی. آخر قبول کردم.
دو ماه با هم زندگی کردیم. همه چیز خوب بود. شیرین و خواستنی. اما کم کم بهانه آوردن ها شروع شد. همه اش از تیپ و قیافه ام ایراد می گرفت.
گاهی دو ساعت پای آینه برایش آرایش می کردم و لباس های برهنه می پوشیدم اما نگاهم نمی کرد. گاه و بیگاه با تلفن یواشکی حرف می زد و غش غش می خندید. هر جمله ی عاشقانه ای که می گفت مثل شعله ای بود که سراسر وجودم را به آتش می کشید.
عاقبت کار خودش را کرد. مرا مثل یک حیوان از خانه بیرون انداخت و هر چه گریه و التماس کردم فایده ای نداشت. نتوانستم کاری کنم؛ ازدواج مان سفید بود، مثل شناسنامه ی من!