فرشته نجات
دلم آروم و قرار نداشت، ضربان قلبم طوری بالا بود که حس میکردم همه صداش رو میشنون! از کارم خیلی مطمئن نبودم، نمیدونم چی میشد آخرش ولی آخه همه ی دوستام اینکارو انجام میدن چرا من نکنم؟
دوباره خودمو تو آینه چک کردم، دستی به موهام کشیدم:(اینم از این. عالی شد.)
کوله و موبایلم رو برداشتم و سمت در روانه شدم.
+کجا میری؟
(آخخخ جواب اینو چی بدم آخه)
-دارم میرم کتابخونه، دوستم منتظرمه.
+واسه کتابخونه رفتن اینقدر تیپ زدی؟ خوبه داری میری برای کنکور بخونی، نمیری که عروسی!
- داداش گیر نده دیگه. خب مگه چشه تیپم. انقدر به خودم نرسیدم که تیپم به چشم میاد. خدافظ...
با کلافگی درو محکم بستم و کوچه رو طی کردم. استرس عجیبی داشتم. اولین قرارم با یه پسر بود. چند وقت پیش که باهم چت میکردیم فکرشو نمیکردم بخوام ببینمش! اسمش رضا بود و دانشجوی انصرافی حقوق... از کوچه که خارج شدم دوچرخهسواری پیچید جلوم و باهام برخورد کرد. هردومون افتادیم زمین و و سایلم پخش زمین شد. با اخم به پسربچه نگاه کردم
+آخ! ببخشید خاله معذرت میخوام! وسریع سوار دوچرخه ش شد و رفت. نگاه مردم رو روی خودم حس کردم وسایلمو جمع کردم. بلند شدم و دستی به مانتوم کشیدم و دوباره راه افتادم. دویدم سمت خیابون اصلی. خیلی دیرم شده بود. نباید اولین قرار بدقول میشدم. ورودی پارک که رسیدم. خیلی شلوغ بود جمعیت به نسبت زیادی رو دیدم که یه جا ایستاده بودن! رفتم جلوتر چند تا مامور رو کنار یه ون دیدم!!!... از دختری که کنارم بود پرسیدم:(چیشده؟ چرا انقدر شلوغه اینجا؟)
+چند دقیقه پیش اینجا یه دختر و پسر قرار گذاشته بودن ولی بیچاره ها شانس نیاوردن دقیقا همین امروز گشت اومد پارک و اونا رو دید و بهشون شک کرد. اینم نتیجه ش که داری میبینی.
آب دهانم را به سختی قورت دادم. شالمو کشیدم جلو و خیلی آرام به سمت عقب قدم برداشتم و رفتم از پارک بیرون..رضا پشت سر هم زنگ میزد توجهی نکردم و به سمت خونه پرواز کنان رفتم. ترسیده بودم. سرم پایین بود و فکرم مشغول.. اگه یکم زودتر میرسیدم الان من جای اون دختره تو ون نشسته بودم. تو همین افکار بودم که سرمو بالا آوردم. از روبرو چشمم خورد به پسر دوچرخهسواری که با سرعت رکاب میزد. لبخندی از سر آسودگی گوشه ی لبم اومد.
- فرشته ی کوچولو چقدر خوب که جلوم پیچیدی!!...
... و بسا چیزی را خوش ندارید و آن برای شما بهتر است و بسا چیزی را دوست دارید و آن برای شما بدتر است و خدا می داند و شما نمیدانید.. (بقره216)