مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب من دیگر آن نیستم
امتیاز کاربران 5.0

تولیدگر متن

علی بهاری هستم. از تاریخ 25 اردیبهشت 1394 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر متن تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 520 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
من دیگر آن نیستم

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ پنج‌شنبه, 09 آذر 02

من دیگر آن نیستم

«برو بیرون هرزه ی بی حیا! آن صفیه مرد. دیگر از این خبرها نیست» مرد، هاج و واج از خانه فاصله می گیرد. صفیه در را محکم می بندد. چند ثانیه دست راستش را روی در چوبی و زوار در رفته ی خانه می گذارد. سرش را پایین انداخته و چیزی نمی گوید. ناگهان بغضش می ترکد و سیلاب اشک، گونه هایش را می شوید. وقتی اشکش، اندوه دلش را شست به عقب نگاه می کند؛ آن جا که مادر پیرش روی تشک دراز کشیده است! به مادر خیره می شود. نزدیک تر می آید. زل می زند به چشمانش. خم می شود و دست های پیر و چروکیده اش را می بوسد. اشک از صورت پاک می کند و می گوید: « به خدا از بعد ملاقات با رسول خدا، کنار گذاشتم. آن صفیه دیگر مرده است.» گریه ی شدید، کلامش را قطع می کند. لختی سکوت می کند و ادامه می دهد: «چشمان نافذش، نگاه مهربانش، لبخند آسمانی اش، بوی خوش عطرش، دعای پر برکتش ... مگر می توانم فراموش کنم چه با من کرد؟ تیرگی گناهم را با روشنایی امید از بین برد و گذشته ی آلوده ام را با باران مهربانی اش شست. از آن روز به بعد، از خودم احساس تنفر می کنم، از آن رفتارها، از آن شب ها، از آن ... 
این شب ها را با نماز به صبح می رسانم. خود را برای خدایم زینت می کنم و با سجده هایم، دلربایی می کنم. حلاوت بندگی زقوم هرزگی را میرانده و بذر امید دل باغچه حیاتم کاشته. مادر! به خدا ما خیلی خوشبختیم که رسول خدا را داریم. خیلی » ... ندارم. دیگه نمیاریم از این ها. دوغ، نوشابه، آب میوه و آب معدنی اگه می خوای در خدمتم. زهرماری دیگه تموم شد.
- داش رسول! حزب اللهی شدی! نکنه مسجد هم میری؟ ( با دوستش که بر ترک موتور نشسته، غش غش می خندند )
+ بله که میرم داداش. هم مسجد میرم، هم گهگاهی حرم آسد عبدالعظیم
+ پس ما رو تو سجده های نماز شبت دعا کن حاج آقا! ( قاه قاه می خندند و با موتورش به سرعت از مغازه فاصله می گیرند )
- ( به شاگردش نگاه می کند ) اینها چه می فهمند امام کیه؟ به خدای محمد از بعد اون دیدار جماران، حالم از هر چی آبکی و زهرماریه به هم می خوره. ای خدا! عجب لحظه ای بود. قبل این که بچه ها به زور ببرنم مسخره شون می کردم. می گفتم آخه این چه وضعیه تا خمینی رو می بینن می زنن زیر گریه. ولی به مولا قسم همین که اومد تو، اون هیبت، اون عظمت، اون معنویت، اون صورت نورانی ... پشتم لرزید به امام حسین. کاش خدا قسمت کنه دوباره برم دست بوسی. کاش! 


نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما