ماشین با سرعت بالایی در جاده حرکت می کرد، در این کشور انگار قوانین راهنمایی رانندگی، چیزی بیشتر از خطوطی که کاغذ را سیاه کرده اند، نیستند و باید آیین نامه را دور انداخت. اصلا علائم راهنمایی و رانندگی کو که من صحبت از آیین نامه می کنم؟ در طول این پانصد و چهل و نُه کیلومتری که آمدم یک علامت راهنمایی و رانندگی ندیدم. تابلوی فاصله ی بین شهرها بود اما آن هم دقیق نبود.
کشوری که مردمش قریب به شصت، هفتاد سال است که یک روز خوش ندیده اند و یا دیکتاتوری خون خوار به وسیله ی کودتا حکومت را به دست گرفته بود و به دو کشور همسایه ی خودش حمله کرده و یا کشوری دیگر به آنها حمله کرده و یا مورد هجوم خشن ترین تروریست هایی قرار گرفتند که جهان به خود دیده بود، از خوشی چه می دانند که روز خوش ببیند. این جاده های درب و داغان علائم راهنمایی رانندگی لازم ندارد.
اگر خدا رحم کرد و سالم رسیدم به وطنم، قطعا سجده ی شکر به جا می آورم و خاک آن را بابت امنیت و آرامشی که دارد می بوسم، به این دلیل نبوسم قطعا بابت قوانین راهنمایی و رانندگی و محدودیت سرعت در جاده های سالمِ آن می بوسم.
چند باری با اشاره ی دست و با صورت و چشمانی پر از ترس، به راننده فهماندم که آرام تر برود و او هر بار انگشت شست دست راست خود در حالی که باقی انگشتانش را مشت کرده بود، به علامت باشه(اوکی) نشان می داد، اما دریغ از سرعت کم کردن، دریــــــــغ.
باید دست به دامان خدا ببرم که جز او مددکاری نیست؛ خدایا! فقط خودت، من که زبان اینها را بلد نیستم و اینها زبان من را نمی دانند و خودت اگر انگشت و دست نمی دادی و زبان اشاره ای هم نبود ما، دو نفر کر و کور و لال بودیم که می خواستیم با هم حرف بزنیم.
خدایا! من دارم از زیارت عزیزترین بندگانت بر می گردم، به حق همین بزرگواران من را سالم برسان.
از شدت استرس، حد فاصل کربلا تا شلمچه به نظرم مدام کش می آمد و قصد تمام شدن نداشت. بعدها فهمیدم این مسیری که تا بصره آمدیم جزئی بود از بزرگراه اصلی کشور عراق که از جنوبی ترین استان یعنی بصره تا شمالی ترین استان یعنی کرکوک امتداد داشت و در زمان صدام؛ دیکتاتور خون خوار عراق احداث شده بود.
ای کاش در این تابوت مرگ- ماشینی با سرعت نزدیک به دویست کیلومتر در ساعت، تابوت مرگی است در حال حرکت- هم صحبتی داشتم که زبانم را می فهمید. کلافگی به کجا کشاندم!!
از بصره که گذشتیم از دور دورازه ی خروج از کشور عراق که پرچم این کشور بر بالای آن نصب شده بود را دیدم. بالاخره دارد تمام می شود مثل پاره خطی طولانی که به نقطه ی انتهایی اش رسیده باشی.
خدایا! شکر، تو را صد هزار مرتبه شکر که این مسیر بازگشت دلهره آور دارد تمام می شود و من از دست این ماشین و عزرائیلش- راننده ی ماشین- راحت می شوم.
وقتی از ماشین پیاده می شوم و کرایه ی راننده را حساب می کنم با شادی تمام از او و تابوت آمریکایی اش- ماشین دوج (Dodge)- دور می شوم.
تمام این سفر به جز مسیرهای ترددش با ماشین های آمریکایی و راننده های عراقی، برای من زیبا بود و در خاطرم تا ابد خواهند ماند. خاطره ی اولین سفر به عتبات عالیات و اولین لحظه رو به رو شدن با گنبد طلایی مرقد امام علی علیه السلام از شارع الرسول. آخرین دفعه ای که به زیارت رفته بودم، نُه یا ده ساله بودم؛ با پدر و مادرم رفته بودیم مشهد. طبیعت بچگی، شیطنت و بازی و شادی را می طلبید و من هم که تک فرزند خانواده بودم و از نظر فامیل لوس و ننر تشریف داشتم، از حرم فقط دویدن میان صحن ها یادم است و از مشهد بازار و مغازه های اسباب بازی فروشی اش. هر چند الآن خانواده ای نیست که من تک فرزند آن خانواده باشم.
این سفر اما با آن سفر مشهد انگار خیلی تفاوت دارد، دیگر نه دنبال اسباب بازی فروشی می گردم و نه چشمم به بازار است و نه دلم بازی کردن می خواهد. آن لحظه فقط چشمم به گنبد طلا و پنجه ی طلایی روی آن بود و دلم می لرزید و پلک های چشم هایم می پرید. من اذن دخول بلد نبودم، تا الآن هم که از سفر برگشته ام خوب یاد نگرفتم، اما از یک روحانی که نزدیک حرم، داشت برای جمعیتی که دورش نشسته بودند صحبت می کرد، این جمله را شنیدم که وقتی چشمت تر شد و اشک از آن سرازیر شد و یا اگر فقط دلت لرزید، بدان که امام به تو اجازه ی ورود داده است و تو می توانی داخل شوی.
به در ورودی که رسیدم، پس از اینکه خادمان حرم من را گشتند و رد شدم، چشمم که از نزدیک به گنبد و بارگاه خورد، پلک های چشم هایم که می پرید، یک آن خیس شدند و اشکم سرازیر شد. او با این عظمت و بزرگی اش من را با این حقارت و کوچکی ام راه داده است. بعد از زیارت اول، دو، سه بار دیگر رفتم حرم و هر بار لرزیدن دل و هر بار اشک و درددل.
پس از نجف نوبت به کربلا رسید؛ زیارت آن کس که به من گفته بودند: اگر می خواهی از راهی که درپیش گرفتی برگردی نزدیک ترین مسیر برگشت راهی است که شهیدِ کربلا در آن دست تو را بگیرد و پیش ببرد.
من همه چیز داشتم، و البته دارم؛ پول، خانه ی بزرگ، ماشین مدل بالا. از وقتی که پدر و مادرم در مسیر برگشت از شمال تصادف کردند و به رحمت خدا رفتند و من را تنها گذاشتند، به شدت از خدا و دنیای او عصبانی و ناراحت بودم. دلخور از اینکه این چه خدایی است و چه عدالتی دارد که عزیزترین کسان من را در حالی که هنوز از بودن در کنار آنها لذت می بردم، از من می گیرد و مانع لذتی می شود که از نظر قوانین او و دینی که فرستاده است، حلال است. این چه دنیایی است که او خلق کرده که در آن جز رنج و زحمت و سختی و درد و مصیبت چیزی وجود ندارد. من از خدا کفری بودم و به او کافر شده بودم، به همین دلیل تمام هر آنچه که از نظر او منطقه ی ممنوعه حساب می شد، زیر پا می گذاشتم و خط قرمزش را رد می کردم؛ مهمانی مختلط و سرو انواع مشروبات الکلی که هر چند وقت یک بار و هر بار در خانه ی خودم و یا خانه ی دوستانم برگزار می شد، سکه ی رایج خلاف های من بود و آنچنان در نظرم عادی شده بود که باور نداشتم خدایی که حرف از حور العین می زند و شراب بهشتی را یاد آوری می کند، خط قرمزی این چنینی برای ما قرار داده باشد. نماز در نظرم دولا شدنی بود که به افعال انسان ها در عهد حجر می ماند و روزه گرفتن عذابی خود خواسته است و روزه دار که به انتخاب خود این عمل را انجام می دهد، را باید آنقدر تشنه و گرسنه نگه داشت که هلاک شود. گاه گاهی با خودم می گفتم: ای کاش قدرتی داشتم که با آن تمام نمازخوان ها و روزه دارها را آنقدر مجبور به دولا شدن و گرسنه ماندن در همان حال می کردم که نقش زمین شوند و بمیرند و در گورهای دسته جمعی خاک روی شان می ریختم.
این تفکرات از نظر شما و یا هر کس دیگری قطعا وحشیانه است. گاهی که با خودم خلوت می کردم، از خودم بابت این تفکرات گاه گاهی خجالت می کشیدم؛ مثلا من خودم را آزاد اندیش می دانستم و خودم را نباید در قید و بند تحجر و افکار متحجرانه قرار بدهم. اما چه می شود کرد که در این زمانه آدم های زیادی دیدیم و البته خواهیم دید که ژست روشنفکری به خود می گیرند و جز افکار شیطانی و وحشیانه و یا حیوانی چیزی در بساط ندارند اما چون این افکار را با شکل و شمایل فلسفه و شبه آن مطرح می کنند، از سوی دیگران مورد پذیرش قرار می گیرند و حتی گاه توسط آنها به اجرا در می آید. تفکر فاشیستی و یا تمایل به نازیسم آیا جز خوی حیوانی و درندگی که بر اساس برتری نژاد است، چیز دیگری دارد؟ آیا این تفکر در دنیا پیروانی ندارد؟
چیزی که مسیر من را تغییر داد، همین تفکر بود. تفکر تخیل نیست؛ تفکر، نگاه به دنیا است با چشمی که عبرت گیر باشد و همین اثر است که تفکر را از تخیل جدا می کند و به آن جایگاه و مقام می بخشد.
من با خودم فکر می کردم که پارتی و عرق سگی و خوشگذرانی و لذت جویی و مستی، آخرش به کجا ختم می شود؟ بر فرض که هر چند وقت یکبار تمام این لذت ها را یکجا و ظرف چند ساعت بردم، آخرش که چه؟ راستش را بخواهید دلم زده شده بود از این همه لذت تکراری!
کلی کار کن و زحمت بکش و عرق بریز و با این و آن چک و چانه بزن که پولی به دست بیاید و آخرش از کف برود!
این راه برایم بن بست بود، بن بست. دری که به سمت خدا و دین و شریعت- که آن زمان از نظر من ارتجاع بود چون ریشه ی دیانت را جهل و ترس مردم می دانستم که در این زمان علم و فناوری نه جهلی وجود دارد و نه ترسی- باز می شد، را هم خودم چفت و بست کرده بودم و به باز کردنش اصلا تمایلی نداشتم.
راه سومی هم به نظرم نمی رسید، مگر اینکه «هم خدا را بخواهم، هم خرما را»، اما اینجا دیگر خدا و خرما نبود که بشود بین شان جمع کرد.
تصمیم گرفتم با خدا صلح کنم اما صلحی محدود؛ یک زندگی عادی مثل بقیه ی مردم بدون پارتی، بدون عرق سگی و بدون زنان و دختران مختلف، هر چند گاهی این صلح نامه را زیر پا می گذاشتم و به سمت جنس مخالف متمایل می شدم که راحت می توانستم به دستش بیاورم چون پول داشتم.
زندگی ام کمی متعادل شد، دخل و خرج مشخص و ساعات کار و تفریح و خواب معین شد. اما هنوز این فکر که نهایتش به کجا می رسم و چه خواهد شد، آزارم می داد و آرامش را از من سلب کرده بود.
یک روز با یکی از بچه ها رفته بودیم بیرون و فرصتی پیش آمد تا کمی صحبت کنیم. او از اینکه من کمتر به دعوت او و دیگر دوستان برای مهمانی های شبانه جواب مثبت می دهم کمی دلخور بود و از من گلایه داشت. من هم رک و پوست کنده به او گفتم: من چند وقتی است دنبال آرامش می گردم. شرکت در این مهمانی ها بیشتر از آنکه ارامم کن، آزارم می دهد.
چپ چپ نگاهی به من انداخت. پیش از آنکه دهان باز کند تا حرفی بزند به او گفتم: ببین داداش! مشکل از دوستی و دوستان نیست، مشکل منم و این تفکرات. همه اش با خودم می گویم: این همه مهمانی و لذت بردن و خوشی کردن، آخرش چه می شود؟ چرا این همه لذت به من آرامش نمی دهد؟ اصلا به کجا می رسم بعد از این همه لذت بردن؟
او هم در جواب من با صراحت تمام گفت: تَهِ این لذت ها پوچی و نیستی و مرگ است، همانطوری که زندگی می کنیم تا برسیم به مردن و نیستی و نابودی. از این دو روز دنیا لذت می بریم تا وقتی رسیدیم به فصل آخر، حداقل بگوییم: لذتی داشت این همه روزگار سختی.
فصلِ آخر، فصلِ آخر...
مدام این دو کلمه در ذهنم رژه می رفتند و محکم پا می کوفتند. فصل آخر چه می شود؟
این سوال تمام فکر و ذهنم را به خود درگیر کرده بود، آنقدر که یک روز تصمیم گرفتم با خدا چند کلمه ای صحبت کنم، چند کلمه فقط. به او گفتم:
من تا همین لحظه که با تو دارم صحبت می کنم قهر بود و سرِ جنگ داشتم و صلح موقتی مان هم فقط برای آرامشم بود. اما الآن سوال من از تو این است: تو که خالق ما هستی، آیا فصل آخر زندگی ما مخلوقات تو نابودی است، یا اینکه این راه ادامه دارد تا به نقطه ای برسیم که ذهن بشر از درک آن عاجز است؟
من می دانم که ممکن نیست تو بیایی و جوابم را بدهی، اما یک نشانه ای، علامتی برایم نمایان کن که به جوابم برسم.
این را هم بگویم: از تو هیچ خواهشی ندارم که این کار را بکنی، خواستی راهنمایی کن، نخواستی نکن.
این تمام صحبتم با خدا بود. من گفتم و منتظر نشانه نشستم. اعتراف می کنم: با اینکه با او بد حرف زدم، اما خیلی زود جوابم را داد؛ چند روز بعد که داشتم از اداره بر می گشتم، رادیو را روشن کردم. یک آخوند داشت صحبت می کرد. می خواستم موج رادیو را عوض کنم که این جمله را شنیدم: نشانه در خود تو است، آیه تو هستی. از عوض کردن موج منصرف شدم و در عوض صدای رادیو را بلند کردم: این آقایی که سوال می کند به چه دلیل خلقت خداوند هدف دار است و او حکیم است؟ اگر دقت کند جواب این سوال را در خود می یابد. آیا ما انسان ها برای کوچک ترین رفتار و ریزترین حرکت هایمان به دنبال هدف نیستیم؟ صبح از خواب بلند می شویم، چرا؟ برای اینکه برویم دنبال روزی مان. کار می کنیم به چه دلیل؟ به این علت که پول در بیاوریم و زندگی راحت را تجربه کنیم. دوست پیدا می کنم، دنبال هم صحبت می گردیم، برای چه؟ به این دلیل که تنها نباشیم و فشارهای روانی و عصبی تنهایی ما را از پا در نیاورد. ببینید! وقتی ما خودمان برای لحظه لحظه ی زندگی مان به دنبال هدف و دلیل هستیم، آیا کسی که این جهان به این بزرگی را خلق کرده است هدفی از این کار ندارد؟ اگر هدفی نداشت و کارهای او بر اساس حکمت نبود چگونه به ما این توانایی را داد که حکیمانه و هدفمند زندگی کنیم؟ بنابراین می گوییم: نشانه در خود ما است...
بقیه ی صحبت هایش را نشنیدم، نمی خواستم بشنوم چون به این فکر می کردم که با کسی که عمری قهر کرده بودم و او را با کارهایم ناراحت و خشمگین کرده بودم، لحظه ای صحبت کردم و از او راهنمایی خواستم، جوابم را داد با آنکه این قدرت را داشت که من را نابود کند.
ناراحت بودم از اینکه تمام این سال ها پس از مرگ پدر و مادرم با او جنگ کردم و از او دوری جستم.
بعد از این اتفاق به دنبال راهی برای آشتی می گشتم اما عقلم به جایی قد نمی داد تا اینکه یک شب خواب دیدم در برابر یک ضریح شش گوشه ایستادم و زار زار گریه می کنم.
آن خواب در این سفر تعبیر شد و من رو به روی آن ضریح ایستادم و گریه کردم و در آشتی را پیدا کردم و آرامش گمشده ی زندگی ام را یافتم.
هنگام برگشت از حرم امام حسین علیه السلام بر رو تابلویی حدیثی از حضرت به عربی نوشته بود که من آن را یادداشت کردم و بعدها ترجمه اش را پیدا کردم:
ماذا وجد من فقدک و ما الذی فقد من وجدک
خدایا! چه یافت آنکه تو را گم کرد؟! و چه گم کرد آنکه تو را یافت؟!(1)
______________________
(1) مصباح الهدی، چهل حدیث از امام حسین علیه السلام، ص 36