رمز همیشهزنده
امروز نهمین سالگرد حماسهای است که نهمین روز زمستان ۱۳۸۸ را بهاری کرد.
اخبار را، خاطرات را، تحلیلها را بگذاریم برای دیگران. امروز را محوریست که تا همیشه باید گِردِ آن، گَردید. بیا کمی از او بگوییم و بشنویم...
با من، چند قدمی از قطار زمان و بستر مکان، بیرون بیا... با من به تماشا بیا... منظرهای هست که حیف است نادیده بماند.
آنجا را ببین؛ سال ۸۸ را میگویم... وای آن یکی را هم نگاه کن! ۷۸ بود به گمانم... قبلتر را، بعدتر را...
چه رفت و برگشتهای پرتلاطمی! چه امواج سهمگینی!
سال ۶۸، عروج معمار بزرگ انقلاب
پیش از آن، جنگ، شهادت، جهاد، نفاق...
راستی آن نقطه پرماجرا را نگاه کن... انقلاب...»
چند لحظهای مکث کردم. ساعت روی میز که هنوز ۲ بعد از ظهر را نشان میدهد! ساعت لپتاپ ولی میگوید که از ۸ شب هم رد شدیم‼️
گوشه پایین و سمت چپ فایل وُرد را نگاه کردم. تعداد کلمات تایپ شده، از ۱۰۰ تا بیشتر شده بود. ستون من ۲۵۰ کلمهای است. باید ریتم متن را تندتر کنم که جا کم نیاورم.
«آن نقطههای تاریک خفقان و اختناق را ببین... دوران پهلوی اول و دوم...
عقبتر... عقبتر... داریم به مبدأ میرسیم؛ مبدأ تاریخ نه. شاید مبدأ عشق، مبدأ حماسه... نمیدانم! به وصف که نمیآید. تو فقط نگاه کن... سال ۶۱ هجری، آن نقطه از زمان و مکان که تاریخ را، ابدیت را تکان داد و بیراهههای فراوانی را برای همیشه مسدود کرد.
شاید از همان روز بود، شاید هم از ازل، که رمز زنده ماندن ایمان و مؤمنین را اینگونه نگاشتهاند: «حاء» و «سین» و «یاء» و «نون».
و چه قدر عجیب است که همه، آن را میدانند و باز، رمز است!»
دوباره تعداد کلمهها را چک کردم. حدود ۴۰ کلمه دیگر جا دارم و یک عالمه حرف!
دستم را توی جیبم کردم. مهر کربلا را بیرون آوردم. بوییدم؛ در دست فشردم و به تایپ کردن ادامه دادم:
«حالا دوباره بیرون بیا. از آن زمان و مکانی که با چشمان نمناک، در آن محو شدهای بازگرد... نقطههایی را که با هم دیدیم، دوباره نگاه کن.
رمز عبور از همه آن دریاهای متلاطم یکی است. همان که «کشتی نجات و چراغ هدایت» لقب گرفته است.
همهی آن نقطهها را دوباره نگاه کن. چه تکرار بدیعی! چه پژواک بیمانندی:
حاء و سین و یاء و نون