گردن کلفت
قسمت دوم
حسین چایی نخورده، گیج و هاج و واج، زد بیرون و تا یک ساعتی، نمی دونست باید چکار کنه و از کدوم طرف بره. زمستون کم بارون و سردی بود و هوا، سوز گزنده ای داشت. بالاخره تصمیمشو گرفت و راه افتاد. خیلی سختی کشید .
سرمای هوا هم مزید برعلت شده بود. فقط چهار شبانه روز راه رفتن و سرمای هوا و شبگیر شدن های پیاپی و حمام نرفتن، کلافه اش نکرده بود، بلکه پاهاشم تاول زده بودند و این جوون مغرور و سختی نکشیده رو حسابی، مگسی کرده بود.تصمیم گرفت، به مشهد که رسید، حساب اوس حبیب و رو بذاره کف دستش که دیگه اونو اینجوری آواره نکنه. نزدیکی های ساعت ۸ صبح به مشهد رسید و یک راست رفت سراغ اوس حبیب کله پزو خودشو معرفی کرد.
اوس حبیب با مهربونی براش آب آورد تا دست و صورتشو بشوره.بعدشم به اندازه سه نفر آدم دهن دار، براش سیراب شیردون و مغز و زبون و بناگوش آورد. یه کاسه بزرگ هم آبگوشت و نون آورد تا تیلیت کنه و بخوره.
حسین شده بود خود قحطی زده ها، چند شبانه روز گرسنگی، اشتهاشو، اژدها کرده بود. خلاصه هر طوری بود، از میز دل کند و دوسه تا لیوان چایی نبات داغ ریخت توی خندق بلا و سبیلشو پاک کرد.خواب بیچاره اش کرده بود. اوس حبیب پشت مغازه، یه جای خواب آماده کرده بود و حسین تا آخرشب، مثل یک مرده بی حرکت خوابید و خرو پف کرد.از خواب که بیدار شد، اوس حبیب براش یه دست لباس تمیز آورده بود.
شاگرد اوس حبیب، با ترس و لرز، حسین رو بطرف حمام عمومی راهنمایی کرد. حسین ترو تمیز و سرحال، اومد مغازه اوس حبیب و بی مقدمه گفت: فرمایش، اوس حبیب به آرومی به حسین گفت: شما میرین حرم امام رضا و یه دعوای جانانه با حضرت میکنید تا بگم بعدش چکار کنید. حسین، عصبانی با غرشی به اوس حبیب گفت: اینهمه راه نیومدم که یقه و یقه کشی کنم اونم با پسر پیغمبر. درسته که ما لاتیم و بی نماز. گاهی هم زهره ماری می خوریم .ولی حرمت امام رضا سرمون میشه.
اوس حبیب گفت: امام رضا سر سیاه زمستون آواره ات کرده. برو لااقل ببین چرا این کار از امام، سر زده.این حقته. حسین به اتفاق شاگرد اوس حبیب رفت حرم. اولش واقعا قصد دعوا داشت.طلبکار بود از امام رضا. ولی هرچه کرد، زبونش به دعوا و طلبکاری نچرخید. یه وقت حسین متوجه شد دید ، مردم دوره اش کردن و خودشم به پهنای صورت اشک می ریزه. جوری که سبیلش، خیس خیس شده. حسین خودشو جمع و جور کرد و سلام داد و بدو برگشت مغازه اوس حبیب.
اوس حبیبی در کار نبود. کله پزی ام اونجام نبود انگار سالها توی اون محل، کله پزی نبوده.
متحیر و سرگردون، برگشت حرم. داد و گذاشت روسرش که این دیگه چه بازیه با من می کنی امام رضا؟! داشتیم؟! شومام بله؟! خلاصه، از راهی که اومده بود یک راست برگشت تهران. و رفت سراغ پیرمرد نورانی، پیرمرد بعد از زیارت قبولی گفت: حسین آقا شما از امروز طلبه حوزه هستی. این انتخاب امام رضاست. الانم میری فلان مدرسه و خودتو معرفی می کنی. یا علی.
حسین بی اختیار راه می رفت. نمی دونست داره چی پیش میاد. فقط یکدفعه متوجه شد، وسط حیاط مدرسه است. فرداش پذیرش شده بود و حسین ، همون گردن کلفت عربده کش گردنه ببند، شده بود آهوی رام دست امام رضا. بعدها حسین، منبری و عالم بزرگی شد. اونقدر عزیز شد که شبهای قدر یک ملت، با دعا و گریه و توسلات اون به فجر نزدیک می شد. السلام علی علی ابن موسی الرضا.