مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب یادگار عزیز
امتیاز کاربران 5

تولیدگر متن تولیدگر گرافیک

امین هستم. از تاریخ 29 مهر 1395 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر متن تولیدگر گرافیک تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 6 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
یادگار عزیز

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ پنج‌شنبه, 09 آذر 02

یادگار عزیز

صدای زنگ در به همه فهماند بالاخره وقت باز کردن صندوقچه قدیمی رسیده. بچه‌ها مسابقه دادند سمت در کوچک آخر حیاط. همانی بود که همه منتظرش بودند. خان‌عمو سعید. زن‌عمو هم همراهش. با همه سلام و احوالپرسی کرد. با بعضی‌ها گرم، با بعضی‌ها سردتر. آن شب بعد از مدت‌ها همه در خانه مادربزرگ جمع شد بودند. صدایش می‌کردند عزیز. نرگس هم بود. نوه بزرگتر. سعی کرد بچه‌ها را آرام کند. بی فایده بود. غزاله خانم عروس کوچک‌تر با غیظ به آنها نگاه میکرد. نگاهشان که به هم برخورد کرد غزاله خانم با لبخندی زورکی پرسید: آقا رضا خوبن؟ و جواب شنید که: بله! نرگس نگاهش را فراری داد توی حیاط. گلدان‌ها ترتیبشان به هم ریخته بود. خواست برود آبشان بدهد که عمو سعید موبایلش را انداخت توی جیب کتش و با صدای صاف شده گفت: خب اگه موافق باشین بریم سر اصل مطلب. عمو میثم که نزدیک در نشسته بود بچه‌ها را فرستاد توی حیاط. عمو سعید ادامه داد: نرگس‌جان برو صندوقچه رو بیار.

نرگس همه کاره خانه بود. از آن روزی که خبر آورند پدر نرگس توی چاله تعمیرگاه سکته کرده، عزیز برایش مادر که بود، پدر هم شد. رفت سمت اتاق کوچک کنج خانه. یک مرد قد بلند با یک زن معصوم و چند بچه قد و نیم قد در قاب عکس سیاه و سفید قدیمی روی تاقچه چشم دوخته بودند به او. در مرکز عکس دخترکی با چشم های درشت چنگ زده بود به چادر مادرش. عزیز در مورد این ژستش با خنده توضیح می داد "یه پسره لندهور واستاده بود کنار عکاس باشی برا اینکه من گریه نکنم شکلک در میاورد، ازش می ترسیدم، چنگ زدم به چادر ننه ریحانه". بعد خنده اش محو می شد و میگفت که یادش نمی رود مادرش همان روز از آژان‌ها کتک خورده بود.

نرگس از زیر تاقچه صندوقچه را برداشت. روکش مخملی سبز و آبی روی آن برق میزد. با فاصله نسبتا زیادی گذاشتش جلوی عمو سعید. قفل کوچکی رویش بود. عزیز وصیت کرده بود تا چهلم بازش نکنند. همه می دانستند چیزهای با ارزشی در آن هست. از جمله گردنبند دانه عقیق درشتی که عزیز از مادربزرگش گرفته بود. طلا کاری شده. غیر از قیمتی بودنش اسم مهمی هم داشت: گردنبد عزیز. عروسی که صاحب این گردنبند می شد، همیشه از بقیه جلوتر بود انگار.

عمو سعید کلید کوچکی از جیبش درآورد و برد سمت قفل کوچک. نرگس نگاه‌ها را به سمت خودش کشید: عمو سعید اجازه هست یه چیزی بگم؟ خودش ادامه داد: می ترسم فرصت نشه! عمو سعید نیم نگاهی به دو برادرش کرد و زیر زبانی گفت خب چیه؟ جواب شنید: من و رضا گفتیم حالا که نشد عروسی بگیریم، رضا هم خونه کرایه کرده، یه مشهد ساده بریم و...

 صدایی از سمت در نگذاشت حرفش تمام شود. عمومیثم گفت: حالا بزار تکلیف این چیزه معلوم شه اونم بوقتش.

کسی مخالف نبود. قفل کوچک با صدای چیلیک ضعیفی باز شد. یک کاغذ، یک تکه پارچه و دیگر هیچ! عمو سعید کمی بیشتر خم شد و صندوقچه را جدی تر گشت ولی خبری نبود. کاغذ را برداشت ونگاهی به آن کرد. یکی از بچه ها را صدا زد کاغذ را بخواند:

کاغذ میگفت عزیز خیلی وقت پیش گردنبند را داده به یک نیازمند.

همه یخ کرده بودند. زن عمو سعید که داشت با خز سبز رنگ لبه مانتویش ور می رفت سُقُلمه ای به شوهرش زد که وقت رفتن است. عمو سعید هم گفت: خب دیدین که تو اینم به جز چادر ننه ریحانه و این کاغذه چیزی نیست. این خونه با وسایلش رو هم سپردم یکی بیاد قیمت کنه تکلیفش معلوم شه. فعلا هم ما َرف زحمت کنیم.

یکدفعه غزاله خانم انگار منفجر شده باشد گفت: خوبه والا، گردنبند که معلوم نشد چی شد خونه رو هم تقسیم کنین؟ عموسعید انگار منتظر این حرف باشد جواب داد: خب چیکار کنم؟ بیا این دستختشه ببین! کاغذ را کشید طرفش. اینبار عمومیثم طوری که سعی می کرد خودش را خونسرد نشان بدهد پرید وسط: جنگ اول به از صلح آخره داداش! دستخط عزیزو که همه بلدن کپی کنن! با پوزخند ادامه داد: مدرسه رو یادت رفته؟ تا زن عمو سعید می خواست حرف بزند عمو سعید هیسی گفت و بلند داد زد: من نمی دونم! این شما اینم قانون! مملکت قانون داره. جر و بحث خیلی زود رفت سر کلید. اینکه دست چه کسی بوده. نرگس نگاهش افتاد به چادر توی صندوقچه. عزیز بعضی شب ها آن را سر می کرد و بعد مرتب تا می زد و می گذاشت گوشه ای. می گفت این چادر او را یاد ننه اش می اندازد که آن روز در مشهد چطور مثل خودش توی عکاسی چادرش را چنگ زده بود که آژان ها از سرش نکشند. عمو سعید و دیگران یکی یکی و باسرعت از در حیاط زدند بیرون. دوید که چیزی از آن ها بپرسد که دیگر دیر شده بود. رضا پشت سر آنها از در آمد تو. با تعجب پرسید: گفتم قبول نمی کنن. خیلی عصبانی شدن؟ نرگس به در خانه خیره شده بود. جواب داد: برا چیز دیگه‌ای عصبانی بودن. نگاهش را به رضا داد و گفت: بریم مشهد؟ رضا هاج و واج جواب داد: مشهد؟ کی؟ نرگس برگشت داخل اتاق و رضا هم پشت سرش. وسط اتاق صندوقچه دهن باز کرده بود و یک کاغذ کنارش افتاده بود. نرگس چادر را چنگ زد و گفت: همین امروز!

 

نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما