در میان میدان معرکه ای برپا بود. هر کسی به میدان می آید در دم می گریخت. هل من مبارز طلبی های این جوان، امان لشکریان را بریده بود.
نامداران عرب از وحشت دلاوری و جنگ آوری این جوان، جرات حمله را نداشتند.
شمر نقشه ای کشید. هلهله و ولوله ای برپا کرد و جنگ را مغلوبه کرد.
از هر طرف، تیر و نیزه بود که به سمت جوان پرتاب می شد.
جوان مسیحی بود و پیرو عیسی مسیح، اما حسین را می شناخت.
جانش را فدای او می کرد. چند تیر به دست و پایش اصابت کرد.
تشنگی و خستگی، به همراه جراحت ها، جنگیدن را برایش سخت تر کرد.
سربازان دشمن از هر طرف حمله می کردند.
در نهایت صدای یا حسین در میان میدان بلند شد.
مادرش از بالای تپه ای، دلاوری فرزندش را می دید و خوشحال بود.
صدای یا حسین فرزندش را که شنید، چشمانش را بست و لبخند بر چهره اش نمایان شد.
سید علیرضا حسنی