صبح به محض اینکه از خواب بیدار شدم، غسل کردم. واجب بود.
سریع رختخواب را جمع و جلوی آینه کمی ریشم را مرتب کردم. پایین چانه ام را در آینه دیدم و داغم تازه شد. در ماجرای عقب نشینی از حلب، القیطانی بدجور از ریشه ریشم را کَند و ایمانم را ناقص کرد. غصه ریش از دست رفته را می خوردم اما گرسنگی و ترس از تمام شدن غذا، باعث شد به سرعت به سوی سالن غذا خوری بروم.
سر میز، القیطانی خامه ام را برداشت و در لیوان چایش خالی کرد و سر کشید! بقیه اش را هم یک لقمه چپ کرد. عادت داشت به سهم دیگران، دستبرد بزند. وقتی اعتراض می کردیم، می گفت: «من فقط سهمم را از سفره خلافت بر می دارم» اما این بار واقعا اعصابم خرد شد. می دانستم برادران، دل خوشی از او ندارند و همین جسارتم را بیشتر کرد. با عصبانیت گفتم: «شیخ! فکر نکن چون مُفتی هستی، هر غلطی دلت بخواهد می توانی انجام دهی!» عصبانی شد. با مشت زیر چانه ام کوبید و پخش زمین شدم. گیج و منگ بودم ولی فریادهایش را می شنیدم: «منافق نانجیب! پررویی می کنی؟؟ فکر کردی نمی دانیم سه سال است ظاهرا فقط یک همسر داری اما هر بار خلیفه کنیزی می فرستد، مصادره اش می کنی و بعدا به دروغ می گویی کنیز را نگاه نکرده، پس فرستادم!!» به زحمت از زمین برخاستم. گفتم: «به خدای بنی امیه قسم، اگر یکبار دیگر دست روی من بلند کنی، ریشت را به آتش کشیده، پشت به قبله ذبحت می کنم!!» چند نفر از مجاهدان که شاهد صحنه بودند، تکبیر گفتند. معلوم بود مرا زبان خود دیده و خوشحال بودند. القیطانی، قاطی کرد. به سرعت به سمتم حمله ور شد و گلاویز شدیم. روی هم غلت می خوردیم و صورت هم را مشت باران می کردیم. با تمام توان، گوشه سمت راست ریشش را کشیدم. دستم پر از شپش شد!! شپش هایی بزرگ و ورزیده که معلوم بود چند ماهی است میان محاسن شیخ اقامت دارند!! شنیده بودم نظافت را حرام می داند و فقط چند ماه یکبار آن هم برای حفظ جان، گند زدایی می کند!! اما الان شخصا، لمس می کردم. شپش ها را با دست، بالا گرفتم و مجاهدان دیدند. دوباره عده ای تکبیر گفتند. القیطانی که از خشم داشت منفجر می شد، تیغ رافضی کُشَش را درآورد. می خواست کارم را تمام کند. ناگهان ابو رابرت الامریکی، از مجاهدان غربی دولت خلافت، دشنه ای در آورد و دست القیطانی را در چشم بهم زدنی از مچ قطع کرد. فریاد تکبیر به آسمان برخاست. عده ای از شوق فوران خون قیطانی، اشک می ریختند. ناصر القفاری اما ضجه می زد و می گفت: «به خدا این صحنه را در خواب دیده ام. این نشانه حقانیت خلافت خلیفه است» این را گفت و نارنجکش را در آورد. وقتی احساساتی می شد، وسایل انفجاری را از او دور می کردیم اما این بار دیر شده بود. دعای خلیفه پشتمان بود که اشتباه کرد! به جای آنکه ضامن را بکشد و نارنجک را پرتاب کند، نارنجک را کشید و ضامن را پرتاب کرد!!! القفاری، کتلت شد. همه مات و مبهوت حماقت قفاری و جراحت قیطانی بودیم که ناگهان ابو حارث - جوان شجاع و طراح انتحاری های اردوگاه - فریاد زد: «به خلیفه بگویید تا آخرین لحظه مطیعش بودم.» بند کمربند را کشید و منفجر نشد!! چاشنی را فراموش کرده بود. دیگر کسی به القیطانی و بقایای القفاری نگاه نمی کرد. خود او هم به دستش نگاه نمی کرد و همه خیره به ابو حارث بودیم. یکدفعه بن عبیدالله صغیر از گوشه سالن غذا خوری نعره زد: عیبی ندارد ابو حارث! کمربند من که هست. با سرعت به سوی ابو حارث دوید و خود را در آغوشش انداخت. چون گوساله ای که گاوش را می جوید. جلیقه منفجر شد. همه چیز جلوی چشمانم سیاه شد و چند متری به عقب پرتاب شدم. همین طور که روی زمین افتاده بودم، شیء خیس و نرمی روی دست راستم احساس کردم. با دقت نگاهش کردم. نصف کلیه ی ابو حارث بود. کلیه ی شیخ مرحوم، سنگ ساز بود و در دستم سنگینی می کرد. به هر زحمتی بود، از روی زمین برخاستم. نگاهی به بچه ها انداختم که دیگر نبودند. چون کلاغ، آرام و بی صدا آرمیده بودند. در میان اعضای بدن رفیقان راه می رفتم و حسرت می خوردم. معده ی مالک الخُنشوری سویی افتاده بود و ریه ی رائد الفَضلانی سوی دیگر. زندگی دیگر برایم معنی نداشت. ناخواسته زیر لب این شعر را زمزمه می کردم:
اُنظُر اِلی هذِه الصُوَر بِدِقَّةٍ ( به این عکس ها خیره شو خیره شو )
الی تِلک الایام المُشبِعةِ مِن ذاکِرَةٍ ( به اون روزهای پر از خاطره )
وقت انفجار من رسیده و بلکه عقب افتاده بود! به سختی کشان کشان به سوی انبار مهمات رفتم و سه جلیقه انتحاری را روی هم پوشیدم. بندش را کشیدم و ... اینجا در جهنم با القیطانی هم بندیم و با هم شکنجه می شویم. آتشِ سوزان از یکسو و شپش های آتشین ریشش از سوی دیگر، امانم را بریده است. هر دو روز یکبار باید نیم ساعت سر در محاسنش فرو کنم و نفس عمیق بکشم!!! گفته اند اگر این عذاب را تحمل کنم و حرفی نزنم، ممکن است چند صد سال دیگر عفو شوم. ولی تا آن موقع دستگاه تنفسی من، متلاشی و شپشی شده است!! هیچ وقت داعشی نشوید.