آزادیِ ضد آزادی!
تصور کنید شخصی را وسط کویر رها کردیم و به او می گوییم تو آزاد هستی که به هر طرفی که می خواهی بروی، و شخص دیگری که نقشه شهر را با جزئیات کامل دست او دادیم، و می گوییم برای رسیدن به مقصد مورد نظرت آزاد هستی که از هر مسیری که خواستی بروی!
آیا شخص اول آزادتر است یا شخص دوم؟!
واضح است که شخص دوم در رسیدن به مقاصد خود امکانات بیشتری در اختیار دارد، اساساً باید گفت انسان زمانی آزاد است که بتواند دست به انتخاب بزند، و اگر خود آزادی چنان مطلق بشود که امکان دست به اقدام زدن فرد را محدود کند، آزادی به ضد خود تبدیل شده است.
من زمانی آزاد هستم که بتوانم گزینه هایی برای انتخاب داشته باشم و هر چه این گزینه ها برای انتخاب بیشتر باشد من از آزادی بیشتری برخوردار هستم، حال اگر آزادی طوری خلاص معنا شود که از خود این گزینه ها هم خلاص باشد، یعنی عملاً صحنه طوری چیده بشود که به خاطر حفظ ارزش آزادی گزینه هایی که من می خواهم انتخاب کنم حذف شوند و یا به حداقل برسند این یعنی آزادی من را به خاطر آزادی دادن به من محدود کرده اند!
اساساً مفاهیم انسانی چون برای وضعیت خاصی از انسان وضع شده اند، اگر به سمت نوعی از اطلاق برده شوند، که خلاف تعینات انسانی بشود به ضد خود تبدیل می شوند. یعنی انسان به هر حال در نشئه مادی در محدودیت های تکوینی متعددی پیچیده شده، و در دل همین حدود تکوینی باید حرکت کند تا به کمال برسد و اساساً موقف او در این نشئه مادی که اسفل سافلین (پایین ترین رتبه عالم) است موقفی است متعین و همه مفاهیمی که توسط انسان وضع می شود با در نظر گرفتن این وضعیت تکوینی است؛ اگر طوری با این مفاهیم تعامل بشود که این مواقع تکوینی را لحاظ نکنند از حالت طبیعی خود خارج میشوند و تبدیل به ضد خود میشود
.