مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب از خاک تا بلندای آسمان
امتیاز کاربران 5

تولیدگر متن

معراج هستم. از تاریخ 07 آبان 1393 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر متن تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 229 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
از خاک تا بلندای آسمان

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ چهارشنبه, 08 آذر 02

بسم الله الرحمن الرحیم

 از خاک تا بلندای آسمان!

سال‌های زیادی از ازدواجش می‌گذشت، اما در تمام آن سال‌ها حسرت شنیدن صدای یک کودک را بر دل داشت. خدا رحم کرده بود که سوگولیِ ابوخالد بود؛ وگرنه تا حالا صد بار طلاقش داده بود. اکنون دعایش مستجاب شده و خدایان، حاجتش را برآورده کرده بودند.

با این‌حال خیلی هم خوشحال نبود؛ دردش دوچندان شده بود. نگرانی از اینکه مبادا فرزندش دختر باشد، خواب و خوراکش را گرفته بود. هرچه نباشد، ابوخالد بزرگِ قبیله بود و باید پسرهای زیادی می‌داشت، آن هم از سوگولی‌اش؛ هِنده!

فقط چند صبح دیگر باقی مانده بود تا بفهمد خورشیدی در زندگیش طلوع می‌کند یا باید به تاریکیِ شب تن بدهد. هنده، تنها آرزویش مادر شدن بود. برایش چه فرقی داشت که پسری او را «مادر» صدا بزند یا دخترکی با موهای بافته‌ی پرکلاغی!


ابوخالد هم در پوست خود نمی‌گنجید. هرچند هیبت عربی‌اش اجازه نمی‌داد شوق پدر شدن را آشکار کند، اما رفتارهایش با هِنده، کاملاً نشان می‌داد که به آمدن پسر امیدوار است. پیش‌تر هم پدر شده بود؛ اما هنده برایش فرق می‌کرد. همیشه می‌گفت: «این شیرپسرِ هنده است که لیاقت جانشینی من را دارد.»

حسادت به هنده، دو زن دیگر ابوخالد را رفیق گرمابه و گلستان کرده بود. عجیب هم نبود؛ هنده بر سر ابوخالد جا داشت. اگر فرزندش پسر می‌شد، این دو زن بیش از قبل از چشم شوهر می‌افتادند.

ام‌هانی و ام‌حارث، هر کدام حداقل یک‌بار طعم تلخ پرپر شدنِ دخترانشان را چشیده بودند. همین مسئله گاهی دلشان را نسبت به هنده نرم می‌کرد و نگران بودند که مبادا او هم شاهد مرگ دخترش باشد.

سرانجام، فریادهای از سرِ درد هنده، همسران ابوخالد را به تکاپو انداخت. هرکدام می‌کوشیدند تا در به دنیا آوردن فرزند سهمی داشته باشند و شاید با خبرِ پسرزایی، جایی در دل ابوخالد باز کنند. پس از ساعت‌ها ناله و درد، فرزند هنده به دنیا آمد. هنده که رمقی برای سخن گفتن نداشت، بریده بریده گفت: «فرزندم را بیاورید… بگذارید در آغوشش بگیرم… ابوخالد را خبر کردید؟»

پچ‌پچ‌های ام‌هانی و ام‌حارث، دلش را لرزاند.

– «چیزی شده؟ فرزندم نقص دارد؟ چرا پسرم را در آغوشم نمی‌گذارید؟»

ام‌حارث که سعی داشت اوضاع را آرام کند، گفت:
– «نه عزیزم… چه نقصی؟ خیلی هم زیباست. درست مثل خودت. قبیله ما هرگز دختری به این زیبایی ندیده.»

هنده ناگهان نیم‌خیز شد:
– «چه گفتی؟ دختر؟ فرزندم دختر است؟! جواب ابوخالد را چه بدهم؟!»

ام‌هانی او را آرام می‌کرد:
– «ابوخالد امروز صبح راهی مکه شده. تا یک ماه دیگر نمی‌رسد. تا آن موقع چاره‌ای پیدا می‌کنیم. فعلاً این الهه‌ی زیبایی را آرام کن… حتماً گرسنه است.»

هنده میان گریه گفت:
– «او دخترم را به خاک می‌سپارد. اسم پسر هم انتخاب کرده بود…»

دو زن دیگر نیز یاد دخترانشان افتادند؛ همان غنچه‌هایی که بی‌رحمانه پرپر شده بودند. دخترک تازه‌رسیده روی دستان ام‌حارث گریه می‌کرد و آغوش مادر را فریاد می‌زد. هنده او را در آغوش گرفت. اشک‌هایش روی سینه‌اش می‌چکید و دخترک همان آغازِ زندگی، طعم اشک و شیر را باهم چشید.

تولد دختر هنده باید پنهان می‌ماند تا چاره‌ای اندیشیده شود. هنده هر لحظه دخترش را می‌بوسید، اما نمی‌خواست زیاد دل ببندد. می‌دانست خشم ابوخالد دیر یا زود او را به کام مرگ خواهد برد.

روزها گذشت. ناگهان صبحی، صدای شیهه‌ی اسب، هنده را درهم شکست. نکند ابوخالد برگشته باشد! در چند ثانیه، تصویر دخترک در پتوئی از خاک، تمام وجودش را لرزاند. شتاب‌زده او را به سرداب برد و پنهان کرد.

به حیاط که برگشت، صدای تق‌تق در آمد.
– «کیستی ای سوار؟»
– «من صعصعه‌ام. برای دیدن ابوخالد آمدم…»

هنده در را گشود و با اضطراب او را پذیرایی کرد. اما هنوز برنگشته بود که دید صعصعه دخترش را در آغوش دارد. خشکش زد.

صعصعه گفت:
– «صدای گریه‌ای شنیدم. از سرداب. رفتم و این دختر زیبا را یافتم. چرا در سرداب بود؟»

هنده راز را گفت. صعصعه آهی کشید:
– «پس ابوخالد هم دخترکشی می‌کند… چه ننگی بر پیشانی عرب.»

آنگاه پیشنهاد داد:
– «اگر می‌خواهی، دخترت را به من بسپار. او را به نیکی بزرگ می‌کنم. به ابوخالد هم بگو مرده به دنیا آمده.»

هنده میان اشک و سکوت، گردنبندی بر گردن دخترک انداخت و گفت:
– «ببرش… مرگش را تاب نمی‌آورم.»

صعصعه گفت نامش را صفیه می‌گذارد و او را چون فرزند خویش بزرگ می‌کند. سپس رفت و در غبار محو شد.

***

کتاب را که بستم، آه بلندی کشیدم. چه انقلابی پیامبر اکرم صلّی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلّم در شأن زن برپا کرد! تاریخِ زن مسلمان، وامدار اوست. خدا را شکر می‌کنم که قسمت من نبود در آن دوران زندگی کنم.

یاد مادربزرگم افتادم. می‌گفت حتی در دوران معاصر، بی‌رحمی دنیا زنان را رها نکرده. از کشف حجاب رضاخانی می‌گفت و زنانی که زندانی خانه‌ها شده بودند. اما امروز دختران آزادانه درس می‌خوانند و پیشرفت می‌کنند.


بارها می‌گفت:
– «جل الخالق! چه چیزهای بزرگی که باید با این چشم‌های کوچک ببینیم!»

عاشق درس بود و آرزوی پزشک شدن داشت، اما جامعه زمانش اجازه نمی‌داد. مستندی درباره زنان موفق پس از انقلاب که پخش می‌شد، با شادی می‌گفت:
– «می‌بینی نه‌نه مریم؟ دخترها هر کاری می‌خوان می‌کنن!»


خندیدم و گفتم:
– «مامان‌جون! منم چند روز دیگه خانم دکتر می‌شم!»


در سال‌های دانشجویی، مهمان او بودم. هم تنهایی‌اش پر می‌شد، هم من از خوابگاه نجات پیدا می‌کردم. حالا دلم برایش تنگ شده است…

صدای گوشی آمد.
– «خانم دکتر مسعودی؟ مقاله‌تان رتبه برتر را کسب کرده و برای سخنرانی دعوت می‌شوید…»

باورم نمی‌شد. قاب عکس امام و رهبری را از دیوار برداشتم، دستی بر آن کشیدم و با خود گفتم:
«مریم… تو نماینده زن شیعه‌ی انقلابی هستی. بیش از همیشه برای عزت کشورت تلاش کن.»

تصمیم گرفتم به بهشت زهرا بروم و خبر را به مادربزرگ بدهم. ای کاش بود…
شاید باز با همان لهجه شیرینش می‌گفت:
– «جل الخالق! کاری مونده که شما دخترا نکرده باشین؟!»


--------------------------------------

نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما