فهیمه با دستمال آب بینی اش را گرفت و گفت:«باشد آبجی.» زیر کتف آسیه را گرفت و آرام آرام در حالی که پاهای آسیه روی زمین کشیده می شد، جلو رفت. به تابوت رسید. سنگین نشست. تا زیر گردن محمد داخل کفن و پنبه پیچیده شده بود.آسیه دستش را روی صورت محمد کشید. دهانش را کنار گوش محمد برد و آرام زمزمه کرد:«عزیزم، من غیر از شما کسی را اینجا نداشتم، نه مادری، نه پدری، نه خواهر و برادری. گفتم صبر کن بچههایمان به دنیا بیایند بعد برو. اما شما صبر نداشتی. میدانم پروانه شده بودی و میخواستی بهای عشقت را بپردازی. میدانستی طاقت دوریت را ندارم. پس چرا تنهایم گذاشتی؟ میشود من را هم با خودت ببری؟»
فهیمه حرف آخر آسیه را اتفاقی شنید. اخمهایش را در هم برد و گفت:«زن داداش این چه حرفی است به داداش میزنی؟ اگر شما هم بخواهی بروی، پس کی بچه هایتان را بزرگ کند؟ بعد از چهارده سال بچهدار شدید حالا میخواهید از زیر بار مسئولیت تربیتش شانه خالی کنید؟ داداش رفت. شما که هستید. دیگر از این حرفها نزنید ناراحت میشوم.»
فهیمه، آسیه را بلند کرد. آسیه التماس میکرد:«بگذار کنار محمد بمانم.» آسیه بلند داد زد:«محمد جان یادت باشد روز قیامت شفیعم باشی.» هنوز به در حسینیه نرسیده بودند که درد بر تمام وجود آسیه مسلط شد. آسیه خم شد. آسیه را با ماشین برادر شوهرش به بیمارستان رساندند. آسیه همان روز زایمان کرد. دو دختر و یک پسر به دنیا آورد.
محمد، اسم فاطمه و زهرا را در همان زمان بارداری انتخاب کرده بود. اما بر سر اسم پسر هر کسی نظری میداد. مادر محمد میگفت:«محمد بگذاریم.» پدرش مخالف بود و میگفت:«اسم پدر را نباید روی پسر گذاشت. علی میگذاریم.»آسیه روی اسم عباس نظر داشت و فهیمه حسن.
یک شب قبل از اینکه شناسنامه ها را برای بچه ها بگیرند. آسیه خواب محمد را دید که گفت:«بیا خانه کارت دارم.» صبح آسیه به فهیمه گفت:« بیرون یک کاری برایم پیش آمده. میتوانی یک ساعت بچه ها را نگاه داری تا برگردم؟» فهیمه قبول کرد.
آسیه به خانه شان رفت. در را باز کرد. گرد روی تمام وسایل نشسته بود. قرآن روی طاقچه را برداشت. گرد رویش را گرفت. روی تختش نشست. یک صفحه از قرآن را خواند. آن را بست. همینکه خواست آن را سر جایش بگذارد، کاغذی از صفحه آخرش روی زمین افتاد. آسیه کاغذ را برداشت باز کرد و خواند.
روی کاغذ نوشته بود:«سلام عزیزم، وقتی نذرم قبول شد و تو باردار شدی خواب دیدم خدا به ما سه تا کوچولوی خوشگل داده است و اسمشان زهرا،فاطمه و حسین است. چون در سونوگرافی گفتند بچههایتان دوتا دختر هستند. مطمئن شدم سومی پشت خواهرهایش ایستاده، میخواستم زودتر بگویم اما موقعیتش پیش نیامد از طرف من روی هر سه شان را ببوس.»