مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب بهای عشق(قسمت هشتم)
امتیاز کاربران 5

تولیدگر فیلم و صوت تولیدگر متن تولیدگر سایر

صدف هستم. از تاریخ 20 فروردین 1397 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر فیلم و صوت تولیدگر متن تولیدگر سایر تولیدگر گرافیک توزیع گر پیام رسان تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 152 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
بهای عشق(قسمت هشتم)

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ جمعه, 17 آذر 02

فهیمه با دستمال آب بینی­ اش را گرفت و گفت:«باشد آبجی.» زیر کتف آسیه را گرفت و آرام آرام در حالی که پاهای آسیه روی زمین کشیده می شد، جلو رفت. به تابوت رسید. سنگین نشست. تا زیر گردن محمد داخل کفن و پنبه پیچیده شده بود.آسیه دستش را روی صورت محمد کشید. دهانش را کنار گوش محمد برد و آرام زمزمه کرد:«عزیزم، من غیر از شما کسی را اینجا نداشتم، نه مادری، نه پدری، نه خواهر و برادری. گفتم صبر کن بچه­هایمان به دنیا بیایند بعد برو. اما شما صبر نداشتی. می­دانم پروانه شده بودی و می­خواستی بهای عشقت را بپردازی. می­دانستی طاقت دوریت را ندارم. پس چرا تنهایم گذاشتی؟ می­شود من را هم با خودت ببری؟»

فهیمه حرف آخر آسیه را اتفاقی شنید. اخمهایش را در هم برد و گفت:«زن داداش این چه حرفی است به داداش می­زنی؟ اگر شما هم بخواهی بروی، پس کی بچه هایتان را بزرگ کند؟ بعد از چهارده سال بچه­دار شدید حالا می­خواهید از زیر بار مسئولیت تربیتش شانه خالی کنید؟ داداش رفت. شما که هستید. دیگر از این حرف­ها نزنید ناراحت می­شوم.»

فهیمه، آسیه را بلند کرد. آسیه التماس می­کرد:«بگذار کنار محمد بمانم.» آسیه بلند داد زد:«محمد جان یادت باشد روز قیامت شفیعم باشی.» هنوز به در حسینیه نرسیده بودند که درد بر تمام وجود آسیه مسلط شد. آسیه خم شد. آسیه را با ماشین برادر شوهرش به بیمارستان رساندند. آسیه همان روز زایمان کرد. دو دختر و یک پسر به دنیا آورد.

محمد، اسم فاطمه و زهرا را در همان زمان بارداری انتخاب کرده بود. اما بر سر اسم پسر هر کسی نظری می­داد. مادر محمد می­گفت:«محمد بگذاریم.» پدرش مخالف بود و می­گفت:«اسم پدر را نباید روی پسر گذاشت. علی می­گذاریم.»آسیه روی اسم عباس نظر داشت و فهیمه حسن.

یک شب قبل از اینکه شناسنامه ها را برای بچه ها بگیرند. آسیه خواب محمد را دید که گفت:«بیا خانه کارت دارم.» صبح آسیه به فهیمه گفت:« بیرون یک کاری برایم پیش آمده. می­توانی یک ساعت بچه ها را نگاه داری تا برگردم؟» فهیمه قبول کرد.

آسیه به خانه شان رفت. در را باز کرد. گرد روی تمام وسایل نشسته بود. قرآن روی طاقچه را برداشت. گرد رویش را گرفت. روی تختش نشست. یک صفحه از قرآن را خواند. آن را بست. همینکه خواست آن را سر جایش بگذارد، کاغذی از صفحه آخرش روی زمین افتاد. آسیه کاغذ را برداشت باز کرد و خواند.

روی کاغذ نوشته بود:«سلام عزیزم، وقتی نذرم قبول شد و تو باردار شدی خواب دیدم خدا به ما سه تا کوچولوی خوشگل داده است و اسمشان زهرا،فاطمه و حسین است. چون در سونوگرافی گفتند بچه­هایتان دوتا دختر هستند. مطمئن شدم سومی پشت خواهرهایش ایستاده، می­خواستم زودتر بگویم اما موقعیتش پیش نیامد از طرف من روی هر سه شان را ببوس.»

نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما