مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب بهای عشق(قسمت چهارم)
امتیاز کاربران 5

تولیدگر فیلم و صوت تولیدگر متن تولیدگر سایر

صدف هستم. از تاریخ 20 فروردین 1397 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر فیلم و صوت تولیدگر متن تولیدگر سایر تولیدگر گرافیک توزیع گر پیام رسان تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 152 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
بهای عشق(قسمت چهارم)

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ جمعه, 17 آذر 02

:cherry_blossom: اسم و فامیلم را روی ساکم نوشتم و گوشه اتاق انداختم. وسایل بقیه رزمنده ها هم آنجا بود. سریع سلاحم را تحویل گرفتم. با دو نفر از دوستان از خانه خارج شدیم و به طرف صدا جلو رفتیم. بوی باروت، خاک و خون گلو را می سوزاند. چند صدمتر جلوتر مردی ایستاده بود و بی مهابا شلیک می کرد. دوستانم او را شناختند. فرمانده مقر بود. با دست به ما اشاره کرد و چند محل را برای پناه گرفتن نشان داد. هر کداممان با هزار زحمت و پشتیبانی همدیگر به محل های مورد نظر رسیدیم. تیرهای رسام بی وقفه به طرفمان سرازیر بودند. صدای تیرهایی که سوت کشان از کنار گوشمان می گذشت را می شنیدیم. باید جلو پیش رویشان را هر طور شده می گرفتیم. سلاحم را روی وضعیت رگبار گذاشتم و ممتد شلیک کردم. فرمانده کمی جلوتر از بقیه بود. نمی دانم با چه شلیک می کرد. اما حسابی از آنها تلفات می گرفت. هر چه آنها را می زدیم مثل مور و ملخ از زمین می جوشیدند. تمامی نداشتند، نه خودشان نه فشنگهایشان.
:four_leaf_clover: صدای اذان گنگی از دور دستها به گوش می رسید. برای چند لحظه ای آتش خوابید. فورا با خاک کف کوچه تیمم کردم. با کمک ستاره ها قبله را تشخیص دادم. اولین نماز خوف عمرم را قامت بستم. در پناه دیوار خانه ای نماز خواندم. سرم را به دو طرف چرخاندم. هر دو دوست همرزمم شهید شده بودند. می-خواستم به طرف فرمانده بروم تا از حالش جویا شوم که یک موشک تاو درست همانجا که فرمانده پناه گرفته بود منفجر شد. در روشنی سپیده صبح تکه های بدن فرمانده را دیدم که هر کدام به طرفی پرت شد.
:cherry_blossom: خشاب اسلحه ام را عوض کردم. دوباره شلیک از زاویه مقابل و گاه چپ و راست شروع شد.آنها را بی هدف به رگبار بستم. خشاب خالی شد. خواستم عوضش کنم. هر چه دور و برم و زیر کمربندم را گشتم چیزی پیدا نکردم. به طرف دوستان همرزم شهیدم برگشتم. به چهره معصومشان خیره شدم. مثل اینکه به خوابی عمیق رفته بودند. حمید به من نزدیک تر بود. نیم خیز شدم تا به طرف او بروم که فشار جسم تیزی را روی پشتم حس کردم.خورشید کامل بالا آمده بود. خواستم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم، فشار شعله پوش سر اسلحه را روی کمرم حس کردم. صدای خشن و نخراشیده ای بلند داد زد:«انهض يا حثاله،تحرّک.»
:four_leaf_clover: معنای حرفش را متوجه نشدم. فقط از روی فشار خردکننده ای که با نوک اسلحه به کمرم وارد می آورد و به جلو پرتم می کرد، متوجه شدم باید راه بیفتم؛ به سوی مقصدی نامعلوم.
:cherry_blossom: بلند شدم. با خشونت دستهایم را از پشت گرفت. طوری که صدای در رفتن استخوان کتفم را حس کردم. صدای آخی ناخودآگاه از عمق وجودم بیرون جهید. چشمانم سیاهی رفت. ضربه سنگین لگدی روی شکمم باعث شد خم شوم. خون از دهانم به بیرون ریخت. ضعف و درد امانم را بریده بود. با طنابی محکم دستهایم را از پشت بستند.
:four_leaf_clover: دور گردنم طنابی انداختند و گره محکمی در انتهایش زدند. سر طناب دور گردنم را یکیشان گرفت و دنبال خود می کشید. اندامی ورزیده، سبیل های تیغ زده و ریش بلندداشت. سر طناب را دور مچش پیچید و محکم آن را کشید. اگر لحظه ای دیر راه افتاده بودم، گردنم شکسته بود. صورتش آفتاب سوخته شده بود. ابروهای پر پشتش، چشمهای قهوه ای دریده اش را پوشش می داد. سفیدی چشمهایش، سرخ می نمود. روی بینی اش برآمده بود و سر آن به پایین تمایل داشت. لبانش نازک، باریک و گشاد بود. مدام داد می زد و به جسد هر شهیدی می رسید آب دهان می انداخت. موهای مشکی بلندش را پشت سر بسته بود. کم کم از محدوده ساختمانها خارج شدیم. چشمانم را بستند. پشت ماشینی سوارم کردند. بوی خون و خاک مشامم را می آزرد. لبانم خشک شده و خون رویش دلمه بسته بود. با افتادن در هر دست انداز کتفم بی اراده تکان می خورد و بر دردهایم افزوده می شد؛ امّا از آنجا که با دیدن زجر کشیدنم لذت می بردند. سعی می کردم رفتاری نشان ندهم که متوجه دردم شوند.
:cherry_blossom: بالاخره ماشین ایستاد. یک نفر از پشت به زمینم کوبید. از صورت به زمین خوردم. ناخودآگاه بلند گفتم:«یا ابوالفضل العباس(ع)»لگدی روانه دهانم شد. آه از نهادم برآمد. چند دندانم شکست و داخل دهانم ریخت. دندانها را همراه خون داخل دهانم روی زمین تف کردم. صداهای درهم و برهم حرف زدن چند نفر می آمد. عربی و خشن حرف می زدند. دستی جلو آمد. سرم را بالا گرفت. روی صورتم آب دهان انداخت. انگشتانش را بین موهایم گیر داد و روی زمین کشیدم. سرم از درد رو به متلاشی شدن می رفت. مقداری جلو رفت. ایستاد. رهایم کرد. حرفی پراند. دور شد.

نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما