مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب شهربانو؛ حکایت بازگشت به اصالت
امتیاز کاربران 2.0

تولیدگر متن

زیره ی کرمان هستم. از تاریخ 07 مهر 1397 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر متن تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 41 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
شهربانو؛ حکایت بازگشت به اصالت

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ جمعه, 10 آذر 02

حرکت باد، موج های کوچکی را روی آب قنات ایجاد می کرد و صدای هوهویی را در درختان به راه انداخته بود، زوزه ی سگان بلند شده بود. من، مریم، احمدرضا و محسن زیر درخت سرو کنار ایستگاه اتوبوس منتظر آمدن پدرانمان بودیم.
من به میله ی آهنگی که علامت ایستگاه اتوبوس رو ی آن حک شده بود تکیه زده بودم . هر از چندگاهی سرم رابالا می گرفتم و تعداد لاستیک های شکل اتوبوس را می شمردم تا ذهنم مشغول شود. مریم سکوت را شکست و گفت: بچه ها! چرا نمی آیندبه نظر شما چه اتفاقی افتاده است؟ وزد زیر گریه. محسن، داداش مریم گفت: دوباره شروع نکن خواهرجان الانه هاست که دیگر بیایند.
احمدرضا با غرور مردانه اش رو کرد به همه ی ما وگفت: ما ها در نبود مردان روستا، نگهبان مادرانمان هستیم.کمی شجاع باشید نی نی کوچولوها و اخم هایش را در هم کشید و صورتش را به سمت جاده خاکی برگرداند.
راستی این مطلب را نگفتم ،پدر من و دوستانم مدتی است برای تامین گذران زندگی راهی شهر شده اند. روستای ما روزگاری پر از جمعیت بود وزندگی در آن جریان داشت. همه بر سر مزارع گندم مشغول کاشت  وبرداشت بودند. قهقهه های بچه ها که به دنبال گوسفندان راهی چراگاه می شدند شنیدنی بود، آواز مادربزرگ ها هنگام بافت قالیچه یا دوختن پارچه تمام روستا را پر می کرد وآتش تنور برای پخت نان گرما بخش فضای روستایمان بود. خدای من! چه روزگار خوبی داشتیم....

اما رونق دیگر از روستای ما رفته است؛ زیرا رونق تولید کم شده است، واسطه ها ودلالان و مصرف گرایی مردم، روستای زیبای مرا از رونق انداخته است. پدرم مجبور است صبح ها نه با صدای خروس بلکه با صدای زنگ گوشی از خواب بلند شود و راهی کارخانه ای در شهرشود که تازه قطعات چینی وارداتی اتومبیل ها را سرهم کند و به مردم تحویل دهد.
چه هوای سردی شده است ، لرزه بر بدنم افتاده است اما چشمانم به کلاغ های روی درخت است که با پرهای سیاهشان زیر نور ماه چه دیدنی شده اند.
بالاخره صدای تق تق مینی بوس اکبر آقا دارد می آید و لبخند شادی را بر لبان همه ی ما می نشاند .
مریم فریاد می زند، آخ جون بابا!!!
مینی بوس که ایستاد، مردان روستا یکی یکی پیاده شدند. خستگی و مرارت و دلسردی در چشمانشان موج می زد، در بین آنها پدرم را دیدم ، داشت پایش را روی پله های مینی بوس میگذاشت تا پیاده شود.
بلندگفتم: سلام بابا خسته نباشی !
لبخند سردی بر روی لبان خشکش نقش بست و گفت : مونده نباشی شهربانو جان.
دستش را گرفتم و با هم به سمت خانه حرکت کردیم .پدر تمام مسیر ساکت بود و من یکریز بااو حرف میزدم وقتی به درب خانه رسیدیم من کوبه ی در را زدم و بلند گفتم مادر! آقای خانه آمد.
مادرم از مطبخ سرش را بیرون و آورد و گفت : خوش آمد. سفره ی شام پهن بود ، من  که بسیار گرسنه بودم به سمت سفره دویدم نگاهی به سفره انداختم وگفتم : به به ! مادر چه کردی؟!  شام ما شیر داغ و نان محلی وخرما بود. بعد از شام سفره را جمع کردم .برادران دوقلویم که در اتاق، خواب بودندصدای گریه شان بلند شد. پدر هنوز در جای خودش نشسته بودو ذهنش مشغول بود. سرم را روی پایش گذاشتم. پدر لبخندی زد و در حالی که دستانش را در موهایم میکشید گفت: دخترم شهربانو باید نام تو را روستا بانو می گذاشتم تا هیچ وقت اصالتت را فراموش نکنی. مادر که داشت از اتاق بچه ها بیرون می آمد گفت: مرد! چه میگویی؟
پدر گفت: زهرا جان من تصمیمم را گرفته ام . با چند تن از مردان روستا قرار گذاشته ایم کارخانه ی جوراب بافی روستا را که سالهاست متروکه شده به راه بیندازیم و چرخه ی تولید را رونق دهیم. من مرد روستایم، مرد روزهای سخت، من تولید کننده ام نه مصرف کننده.
در حالی که برق خوشحالی در چشمان مادرم موج میزد گفت: تازه شدی همان آقا رحمتی که بودی وهمه با هم خندیدیم .
دوباره صدای گریه ی برادرانم بلند شد و مادر به اتاق رفت ومن چشمانم را بستم تا دوباره با آرامش روی پای پدرم بخوابم.

نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما