توی ایستاه اتوبوس ایستاده بودم منتظر...تسبیح گِلی از تربت امام حسین ع هم توی دستم بود و ذکر میگفتم، دوتا خانم جوان با وضعی خیلی ناجور از جلوی من رد شدن،یهو یکیشون برگشت گفت حاج آقا،اینهمه ریا بس نیست؟!!با همین ریا کاریهاتون سر ما رو شیره مالیدین دیگه!.
.
سرمُ انداختم پایین و رفتم تو فکر حرفاش و تحلیل حرفاش،چنددقیقه ای گذشت و اتوبوس رسید...سوار شدیم و هنوز داشتم به عمق حرفاش فکر میکردم،اتوبوس هم که داشت پر میشد و جمعیت من رو به انتهای قسمت آقایون برده بود.
یک لحظه چشمم افتاد به همون دو خانم جوان که نزدیکی میله تفکیک ایستاده بودند و فاصله کمی با من داشتند!.
.
فرصت رو غنیمت شمردم و اروم،به طوری که بشنون،گفتم خانما،این شوآف «من را هم ببینید» تا کی ادامه داره؟مگه بعضی از شما نمیگین نماز نخون،عبادت خدا نکن ولی به کسی هم ظلم نکن؟!آیا این ظلم نیست!چقدر از جوونها به من میگن این وضع حجاب داره روشون تاثیر منفی میذاره!
.
یکی از خانمها گفت،حاجی شما فکر کردی ما بی دینیم؟گفتم نههه خانم،همونجوری که شما من رو بر اساس ظاهر قضاوت کردی،من هم بر اساس ظاهر شما ،تذکر دادم!
گفت ببین حاجی،دلت پاک باشه،این حرفا دیگه الکیه،گفتم فقط یک سوال؟
.
خودت به این حرفت چقدر ایمان داری؟اصلا به من نمیخواد پاسخ بدی،فقط فکر کن،بعدش هم ما نمیتونیم بر اساس ظاهر همدیگه رو قضاوت کنیم،ما که اصلا قاضی نیستیم،ولی ظاهر هم اهمیت داره،چرا که جلوه ای از شخصیت درونی ماست،من سعی میکنم این جلوه رو خدا پسندانه کنم،راست و ریاش هم خدا میدونه،راستی تو برای کی جلوه گری میکنی؟ظاهرت رو میگم؟!.
سکوت حکم فرما شد،چنددقیقه بعد اتوبوس ایستاد،خواستم پیاده بشم،اون خانم با حالتی متواضعانه بهم گفت،حاجی ممنون!!! من هم به نشانه احترام دستم رو سینه گذاشتم و بعد پیاده شدم...
.
طلبه نوشت۱:.
برداشت خودتون رو از این متن با من در میان بگذارید.طلب ه نوشت۲:.
این آیه از قرآن کریم باید همیشه تداعی بشه برامون: اى کسانى که ایمان آوردهاید! از بسیارى از گمانها بپرهیزید، چرا که بعضى از گمانها گناه است و هرگز (در کار دیگران) تجسّس نکنید و هیچیک از شما دیگرى را غیبت نکند، آیا کسى از شما دوست دارد که گوشت برادر مرده خود را بخورد؟! (به یقین) همه شما از این امر کراهت دارید تقواى الهى پیشه کنید که خداوند توبهپذیر و مهربان است!(حجرات/۱۲)