بچه ی مریضم رو سر دست گرفته بودم و منتظر بودم حاج آقا از خونه بیاد بیرون. هر لحظه برام مثل یک سال می گذشت. نگاهی به چشم های معصومش انداختم. نتونستم گریه ام رو کنترل کنم. بالاخره حاج آقا اومد بیرون. با سرعت رفتم جلو و گفتم: «حاج آقا این بچه رو بی زحمت ...» هق هق گریه نذاشتم صحبتم رو تموم کنم. حاج آقا لبخند زد. ادامه دادم: «بی زحمت شفاش بدید.» لبخندش عمیق تر شد و گفت: «شفا که کار خداست ولی چشم دعا می کنم براش.» بعد از ظهر اون روز دوباره بردمش آزمایشگاه. نتایج، شگفت آور بود؛ هیچ اثری از بیماری تو وجود بچه نبود.