مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب یکی یکدونه وهابی؛ قسمت پنجم
امتیاز کاربران 5

تولیدگر متن

صداقت...! هستم. از تاریخ 20 فروردین 1397 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر متن تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 68 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
یکی یکدونه وهابی؛ قسمت پنجم

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ سه‌شنبه, 30 آبان 02

قرص آرامبخش!

خبر که توی محله پیچید، کسی باور نمی کرد. پذیرشش برای همه سخت و تقریبا غیر ممکن بود. چه کسی می توانست باور کند یک پدر 35 -36 ساله با 5 تا بچه قد و نیم قد، سر کارش سکته کرده و از دنیا رفته است. چطور به یک پسر بچه ده ساله، دخترکان 8، 6، 4 و 2 ساله بگوییم یتیم شدند. چطور می شد به یک زن جوان 34-35 ساله با 5 تا بچه نازنین گفت برای همیشه بیوه شدی و سرپناهت را از دست دادی. داغ جوان برای پدر و مادرش ساده نیست. خواهر و برادر هایش تحمل شنیدن مرگ برادر کوچکشان را نداشتند. پیر و جوان بلند بلند گریه می کردند و خوبی هایش را می شمردند. وضعیت بچه هایش به جایی رسیده بود که کمتر برای خودش دل می سوزاندند، همه داشتند از دیدن و فکر به سرنوشت ناز کرده های بابای رفته به دیار ابدی، دق می کردند. خلاصه دیدن بی قراری های دختر بچه ها دل سنگ را آب می کرد. هیچ کس قدرت آرام کردنشان را نداشت. نه پدر بزرگ و مادربزرگ های پدری و مادری نه خاله و دایی ها و عمو و عمه ها، نه همسایه و دوست و آشنا.

بزرگی گفته بود اجازه ندهند بچه ها سر خاک پدرشان بروند. روانشناسی امروز این را رد می کند و ممکن است بچه ها برای همیشه مشکل روحی پیدا کنند. کسی جرات نداشت حرفی بزند. بچه ها داشتند از دست می رفتند. مادرم طاقت نیاورد و گفت: «این چرندیات چیست. بچه ها را ببرید سر خاک پدرشان آرام می شوند و پذیرش برایشان ممکن تر است». کسی توجهی نکرد.

آن موقع ها 14-15 ساله بودم. نمی دانم چه شد ولی بی اطلاع، دختر بچه دوم که بیشتر با ما رفت و آمد داشت را، بردیم سر خاک پدرش. گریه کرد. بی قراری کرد.  ترسیده بودم. اگر اتفاقی برایش می افتاد مادر را نمی بخشیدم. مادرم اجازه داد هر چه می خواهد سر خاک پدرش بماند.  یک ساعت شد دو ساعت شد. برایش حرف زد. خودش آرام شد. تکیه داد به مادر و خوابید. تا چند ماه دلخوشی اش همین بود. متاعی بخرد و برویم سرخاک پدرش. از اینکه دیگران خیرات پدرش را بر می داشتند خوشحالی می کرد. نه اینکه  مرگ پدرش را آسان پذیرفت ولی رفتن کنار مزار پدرش، به اندازه دیدنش آرامش می کرد.

بزرگ شد. قد کشید. خیلی زود ازدواج کرد و مادر شد.دانشگاه رفت. از شهرمان رفتند.  ولی هنوز قرص آرامبخشش رفتن سر خاک پدرش است. هر هفته می آید به دیدار پدرش.  بارها برایم گفته که هیچ چیز دلتنگی هایش را کم نمی کند . فقط حرف زدن با پدرش آن هم کنار مزارش.

هفته قبل وقتی دیدم کنار مزار پدرش نشسته است ناخود آگاه یک لحظه دلم آشوب شد. سال هاست این دختر با هفته ای یک بار دیدن مزار پدرش آرام می شود.  زنان و دختران وهابی در چنین شرایطی چطور آرام می شوند؟  هر چه باشند آنها هم جنس مونثند. چطور حکم بی منطق حرام بودن زیارت اهل قبور را تحمل می کنند؟  یعنی زنان وهابی احساس ندارند یا شاید به ظلم عادت دارند؟ نمی دانم ما که بین  شیعه و سنی و تاریخ و منابع اسلام چنین حکم و سندی ندیدیم. وهابی مسلمان نیست، یکی یکدانه ای است برای خودش. بی تعارف، در این حکم بی رحم و بی منطق و بدعت گذار


--------------------------------------------------------------------

منبع فتوا: http://sangvare.maalem.ir/%d9%85%d8%aa%d9%86-%d8%a7%d8%b5%d9%84%db%8c-%d8%af%d8%b1%d8%b3-%d9%86%d9%88%d8%b2%d8%af%d9%87%d9%85/

نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما