شیر در قفس
پچپچهای سارا و سعید مثل متّه، مغزم را سوراخ میکرد. دستمالی به سرم بسته بودم و در تاریکی اتاق سعی میکردم آرامش را برای لحظاتی به خودم هدیه دهم.
از اول صبح، چشمانم دنبال واژهها روی صفحه لبتاپ دویده بود و حالا دردسر، اجازه استراحت نمیداد.
چندبار در نقش مادری مهربان! به بچهها گفتم ساکت شوند، تا در کُمای ثانیهها کمی ذهنم را با رنگ خواب، نقاشی کنم، اما فایده نداشت. خیلی هم غیر طبیعی نبود؛ بچهها صبح میخوابند و وقتی آفتاب بساطش را حسابی وسط آسمان پهن میکند، دیگر خواب به چشمشان حرام میشود و زبانشان به کار میافتد!
دیگر طاقتم تمام شد!
-فقط دعا کنید از اتاق بیرون نیام. یه کاری میکنم حرف زدن یادتون بره!
نفهمیدم چطور شد که دیگر صدایی نشنیدم...
... وسط جنگل چکار میکنم! چقدر همه چیز ترسناک است. صدای زوزه گرگها از یک طرف و فضای تاریک بین جنگلهای انبوه از سوی دیگر، وحشتی از جنس دشنههای خون آلود، در دلم ایجاد کرده بود. بوی وحشیگری از همه جا به مشام میرسید.
صدای فریاد آب توجهم را به سمت خودش جلب کرد. از تشنگی، دنبال صدای آب به راه افتادم. رودخانه خروشانی از وسط جنگل میگذشت. کنار آب رسیدم. همین که سرم را پایین آوردم تا هرم آتش را سینه گرمازده ام بگیرم، با جیغ بنفشی خودم را به گوشهای پرت کردم.
این دیگر از کجا پیدایش شد!
قلبم با تمام توان خودش را به سینهام میکوبید. اما هرقدر این طرف و آن طرف را نگاه کردم خبری از شیر نبود.
آهسته آهسته با سر زانوهایم دوباره خودم را کنار رودخانه رساندم. به محض اینکه سرم را نزدیک آب آوردم، تصویر شیر را دوباره دیدم. این بار سریع سرم را برگرداندم تا پشت سرم را ببینم! اما نه! خبری از شیر نیست.
کم کم احساس کردم توهم زدهام. سعی کردم به خودم مسلط باشم. چشمانم را بستم، دستم را داخل آب بردم و یک مشت آب برداشتم. نزدیک صورتم آوردم تا بنوشم، صورت شیر در آینهی آبِ کفِ دستم به تصویر نشست. دستانم را ازهم باز کردم تا دیگر شیر را نبینم.
از خوردن آب منصرف شدم. دستان خیسم را به صورتم کشیدم تا حس خنکی آب، گرمای ترس را از صورتم بشوید...
یا خدا!!! چرا این طوری شدم. آرام و با احتیاط همه صورتم را لمس کردم.
- نه! این صورت من نیست. یعنی اصلا صورت انسان نیست! نکنه... برو بابا! مگه فیلم تخیلیه! حتما دیوونه شدم... ولی پس اون عکس شیر...!
با ترس و لرز سرم را روی آب رودخانه گرفتم. چشمانم را باز کردم. جیغ زدم و دیگر نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.
... مامان! مامان! بیدار شو! داری خواب بد میبینی.
این صدای سارا بود که میشنیدم. شُکر خدا که خواب بود. همین امروز استادمان میگفت: عصبانیت در انسان مانند شیر در قفس است. اگر درِ قفس را بازکنید معلوم نیست چند نفر را پاره پاره میکند!