معلم نمونه
سال اول راهنمایی یا به قول امروزیا پایه ششم رفته بودم. کلی ذوق داشتم. روز اول رو خوب یادمه که با انرژي زیادی مدرسه رفتم. چقدر هم بیش فعال بودم!
یادمه زنگ تفریح موقعی که با دوستم دنبالبازی میکردیم، یک خانم وارد مدرسه شد و جلوم رو گرفتم! نذاشت بدوم. چشمم دنبال دوستم بود تا بهش برسم و مقنعه شو بکشم پایین ...
+ دخترم شما الان دیگه بزرگ شدین، اومدین دوره راهنمایی. باید اون بازی و شیطنت بچگی رو بزارید کنار!
آخه اون موقعها هرکی میرفت راهنمایی احساس بزرگ بودن میکرد. نگاهمو از دوستم که حالا ازم دور شده بود گرفتم و نفس نفس زنان گفتم: «آخه اومده رو نیمکت من نشسته. جای خودش ته کلاس بوده.» قیافه خانومای عاقل رو به خودش گرفت و با لبخند نچسبی ادامه داد: «با هم دوست باشید. بنظرت عاقلانه است سر یه صندلی باهم دعوا کنید؟»
درحالی که با حرص نگاهم رو ازش گرفتم زیر لب (باشه)ای گفتم و به سمت شیر آب رفتم تا گلویی تازه کنم.
بعدش فهمیدم اون خانم که کریمی نام داشت دبیر یکی از درسهاست! زنگ آخر که شد برای گرفتن گچ از دفتر مدرسه، داوطلب شدم و از کلاس بیرون زدم. درحالی که مقنعهام رو میکشیدم جلو تا دوباره ناظم بهم گیر نده صدای بحث کردن شنیدم.
+ خانم شمس. بنده رو این صندلی کنار پنجره میشینم تا چای خوردن بهم بچسبه و خستگیم دربره، سالهاست اینجا میشینم اونوقت این خانم از راه نرسیده میخواد جای بنده رو غصب کنه!
جلوتر که رفتم،درحالیکه خانم کریمی با قدم های تند از دفتر خارج میشد، اخم آلود نگاهم کرد و رفت. یاد جملش افتادم: «با هم دوست باشین. بنظرتون سر یه صندلی دعوا کردن عاقلانه است؟»
مطالب مرتبط
قضاوت...