مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب مارمولک ایرانی؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان
امتیاز کاربران 5.0

تولیدگر متن

علی بهاری هستم. از تاریخ 25 اردیبهشت 1394 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر متن تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 520 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
مارمولک ایرانی؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ دوشنبه, 05 دی 01

مارمولک ایرانی:

تحفه هند
(گزیده خاطرات سفر به هندوستان - شهریور 97)

استقرار در لکنهو - 2

چای و شکر، تنها چیزی بود که با آن پذیرایی شدیم. بنابراین پیش‌بینی آقای پاک‌نژاد به اندازه وعده‌های رئیس جمهور، واقع‌گرایانه بود و همین سوژه چند ساعته‌مان شد. محیط مدرسه، بسیار نقلی و جمع و جور و البته دل‌پذیر بود. خادمی دوست داشتنی داشت که نمی‌توانستیم با او ارتباط برقرار کنیم. فقط او حرف می‌زد و ما هم با نگاه و دست و پا تایید می‌کردیم! وقتی دیدیم خبری از شام نیست، سعی کردیم اوضاع را خیلی عادی جلوه دهیم؛ گویا ما شام خورده‌ایم و اصلا هم انتظار پذیرایی نداشته‌ایم. اتاقی که به ما دادند، ظاهرا قبل از ما به عنوان سونا خشک مورد استفاده قرار می‌گرفت. چند پنکه کوچک به دیوارها کوبیده بودند که اصلا پاسخگوی گرمای وحشتناک اتاق نبود و اگر تشدیدش نمی‌کرد یقینا تخفیف هم نمی‌داد! گرما اما تنها مشکل اتاق نبود.

 در راهرو مارمولک‌هایی روی دیوار دیدم که یقینا در ایران یافت نمی‌شوند. یعنی یک مارمولک ایرانی اگر بخواهد به آن هیکل و قدرت بدنی برسد باید حداقل دو ماه بی‌وقفه بدن‌سازی کار کند و فقط پروتئین بخورد! 

روی درخت مدرسه هم گاهی میمون‌های کوچک رفت و آمد می‌کردند. این را بگذارید کنار سمورهایی که آمد و شد محدودی از راهروی اتاق‌مان داشتند و البته گربه‌ای که آن اطراف مقیم بود و اتفاقا شب اول چند مرتبه‌ای دور تشک‌هایمان طواف کرد!

گرما و خستگی یک طرف و گرسنگی بچه‌ها هم طرف دیگر. احمد و روح الله رفتند چرخی بزنند بلکه چیزی پیدا کنند و انصافا بعد از نیم ساعت دست پر برگشتند. از بازار مسلمانان که نزدیک مدرسه بود کباب خریدند. آشپز گفته بود: «به خاطر شما خیلی کم فلفل زدم» اما با این وجود از غذاهای تند ما بسیار بسیار تندتر بود. ما مشکل چندانی نداشتیم اما آقای مقیسه و مهدی نتوانستند بخورند و به نان و ماست اکتفاء کردند.

هر چه قدر شام خوش گذشت، خواب بد گذشت. تا صبح از این پهلو به آن پهلو شدم. زیر پیراهنم خیس عرق می‌شد و به تشک می‌چسبید. به ناچار دمر می‌خوابیدم. این بار شکمم می‌چسبید. بلند می‌شدم بروم آب بخورم، بچه‌ها بیدار می‌شدند. از طرف دیگر باید از خودم در برابر حیوانات مسیر مراقبت می‌کردم. چرا که مسیر اتاق تا آب سرد کن طبقه پایین از مسیر جنگل تا خانه مادربزرگ شنل قرمزی خطرناک‌تر بود. خلاصه با این همه درد و رنج، تا طلوع آفتاب به گمانم همه گناهان ده سال اخیرم آمرزیده شد. صبح، صبحانه مختصری که یکی از استادان مدرسه تهیه کرده بود خوردیم و برای ملاقات با سید کلب الجواد راهی مجلس روضه‌اش شدیم.


نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما