مرســـــــلون

بانک محتوای مذهبی مرسلون
MORSALUN.IR

خانه مطالب تحفه هند(بازگشت به وطن 1)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان
امتیاز کاربران 5.0

تولیدگر متن

علی بهاری هستم. از تاریخ 25 اردیبهشت 1394 کنشگری رو شروع کردم و همواره سعی کردم بهترین باشم. در این مسیر آموزش های لازم را پیگیری و از اساتید و مشاوران در تولید محتوا استفاده می کنم. من در نقش تولیدگر با قالب های تولیدگر متن تولید محتوا می کنم.
من در مرسلون تعداد 520 مطلب دارم که خوشحال میشم شما هم ذیل مطالبم نظر بنویسید و امتیاز بدید تا بتونم قوی تر کار کنم.


محیط انتشار
مخاطب
0 0
تحفه هند(بازگشت به وطن 1)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان

با 0 نقد و بررسی | 0 نظر | 0 دانلود | ارسال شده در تاریخ دوشنبه, 05 دی 01

تحفه هند
(گزیده خاطرات سفر به هندوستان - شهریور 97)

بازگشت به وطن

سر ساعت در ایستگاه قطار لکنهو بودیم. مهدی دو خوشه موز خرید تا بچه‌ها سطح قند خون‌شان را بالا بیاورند برای تحمل این فضای یازده ساعته.

قطار از راه رسید و سوار شدیم. اما چون مبدا قطار، بنارس بود قبل از ما عده‌ای سوار شده و جای ما را اشغال کرده بودند. دقیقا روی صندلی من، یک پیرزن هفتاد ساله هندو نشسته بود. البته نشسته که چه عرض کنم روی تخت من خوابیده بود. خیلی عصبانی شدم. از شدت گرما و خستگی کنترلم را از دست دادم و به خانواده نخست وزیر هند (مودی) ابراز ارادت کردم! بچه‌ها غش‌غش به ناسزاها خندیدند. خنده‌هایشان اصلا برای من بامزه نبود. آقای پاک‌نژاد گفت: «بهاری! تو مجردی بیا بغل این پیرزنه بشین» هر چقدر تلاش کردم به شوخی‌اش بخندم نتوانستم. عاقبت در کوپه بغل جا پیدا کردیم و مستقر شدیم. منتهی مشکل اینجا بود که بلیط آقای پاک‌نژاد مربوط به یک واگن دیگر بود. رفت جایش را آنالیز کند و برگردد. از وضعیت پرسیدیم. گفت: «تخت من بین یک مشته هندو و سیکه» بنده خدا همین طور سرگردان بود تا این که تصمیم گرفتیم با یکی از بچه‌های لاغر از یک تخت استفاده کنند. قطار بازگشت به خلاف قطار رفت، مامور داشت و بلیط‌هایمان را چک کردند. یک زن و شوهر هندو هم با دو فرزند در کوپه ما بودند. ظاهرا دو بلیط داشتند اما سه تخت را گرفته بودند. مامور قطار، تخت را از مرد هندو گرفت و به آقای پاک‌نژاد که بلیط داشت تحویل داد اما او قبول نکرد و بلافاصله بعد از رفتن مامور، دوباره تخت را به کودک هندو که خوابیده بود تحویل داد؛ صحنه‌ای جذاب از ایثار یک جوان شیعه برای یک هندو مذهب.

قرار بود با بچه ها شام کنسرو لوبیا و بادمجان بخوریم. از ایران با خودمان حدودا 60 کنسرو ماهی، لوبیا و بادمجان برده بودیم که البته این اواخر دیگر حالمان از هر غذای کنسروی‌ای به هم می‌خورد. کنسروهای لوبیا را میان بچه‌ها توزیع و بعد هم بسته نان های تُست را باز کردیم. هم‌زمان با خوردن شام، مامور فروش آبمیوه از راه رسید و از احمد پرسید آبمیوه می‌خواهی؟ احمد در جواب، یک قاشق لوبیا روی یک تکه نان تست ریخت و به او تعارف کرد و با لحن بسیار بامزه و لهجه بامزه‌تری گفت: «very delicious - خیلی خوشمزس» مامور قطار، هنگ کرد و بعد از چند دقیقه خیره شدن به احمد و ما و دوربین، در افق محو شد و دیگر برنگشت. با احمد و آقای پاک‌نژاد اینقدر خندیدیم که قفسه سینه‌ام درد گرفت. کنسروها را باز کردیم اما مشکل اینجا بود که من روی تخت بالا بودم و به خاطر نداشتن قاشق باید کنسرو را مانند لیوان رو به دهانم می‌ گرفتم تا محتویاتش را ببلعم اما با توجه به کوتاهی سقف، دستم به سقف برخورد می‌ کرد. بنابراین مجبور شدم کج بخوابم تا ارتفاع بیشتری در اختیارم قرار بگیرد. خلاصه به بدبختی و سختی، محتوا را خوردم


نظرات 0 نظر

شما هم نظری بدهید
پرونده های ویژه نقد و بررسی آثار شبکه تولیدگران
تمامی حقوق برای تیم مرسلون محفوظ است | 1400 - 2021 ارتباط با ما