تحفه هند
(گزیده خاطرات سفر به هندوستان - شهریور 97)
بازگشت به وطن - 2
بعد از شام بچهها باقی مانده موزها را پخش کردند. دو کیک اضافه ته کیفمان داشتیم که به آن مرد هندو و یک پیرمرد از کوپه بغل دادیم. پیرمرد را از بالا زیر نظر داشتم. دستش را داخل کیفش برد و جعبهای درآورد. ابتدا گمان کردم میخواهد مربا، عسل یا چیزی شبیه به اینها دربیاورد تا کیک را داخل آن بزند و بخورد. اما متاسفانه دیدم دندانهایش را از آن جعبه آبکی در آورد. حالم را به هم زد! ظاهرا این تقدیر ما بود که سفرمان در لکنو را با هنرنمایی آن پیرزن آغاز کنیم و با هنرنمایی این پیرمرد به پایان برسانیم.
احمد دیگر عنان از کف داده بود. اعصابش از مشاهده بیست روز کثیفی خرد شده بود. برای همین تصمیم گرفت زبالههای تولیدیمان در طول این چند ساعت را در پاکت نریزد. بلکه پشت پاکت بریزد. به این معنا که یک پاکت کاغذی که از فروشگاهی در لکنهو گرفته بود را گوشه تختش گذاشت و فضای سه کنج پشتش را تبدیل به زبالهدانی کرد. همه آت و آشغالهای قطار را پشت آن جا ریخت. از پوست موز و کیک بگیرید تا بطری آب معدنی و قوطی کنسرو! با این که ذاتا از کثیفی بدم میآید ولی در این موضوع شدیدا با احمد موافق بودم و حتی او را تشویق کردم زبالههای بیشتری پشت آن جا بریزد. لیاقت این ملت که اولیات بهداشت را رعایت نمیکنند همین است. بهداشت را باید در جایی رعایت کرد که مردمش قدرش را میدانند.
نقطه قوت مسیر برگشت این بود که میتوانستیم در قطار استراحت کنیم. هم از گرمای سوزان ظهر راحت بودیم و هم خیالمان از دستفروشهای آزاردهنده راحت بود. مسیر را راحتتر تا دهلی آمدیم.
صبح زود، دهلی بودیم. بلافاصله بعد از پیاده شدن از قطار، ریکشا گرفتیم و به سمت مقرمان راه افتادیم. لحظه رسیدن به مدرسه، یکی از بهترین لحظات سفر بود. بعد از یک سفر طولانی 20 روزه، اکنون موقع استراحت و جمع کردن وسایل برای بازگشت به وطن بود. ساعت 2 نیمه شب پرواز داشتیم و این چند ساعت را برای تمیزکاری و جمع و جور کردن وسایل صرف کردیم.
شب قبل از رفتن، روپیهها را به دلار تبدیل کردیم و به سمت فرودگاه راه افتادیم. اما باران شدیدی در گرفته بود و ما هم با توجه به وسایلمان نمیتوانستیم با ریکشا برویم. خلاصه بعد از کلی در باران ماندن و خیس شدن، توانستیم با یک ماشین وسایل را بفرستیم و خودمان هم با ریکشا برویم. راننده ماشین، سیک مذهب بود و احمد و عارف با او به سمت فرودگاه راهی شدند. بقیه هم دو ریکشا گرفتیم و به راه افتادیم.
مطالب مرتبط
تعامل با گدایان(لکنهو2)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان تکدی گری(لکنهو 3)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان استقرار در لکنهو؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان مارمولک ایرانی؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان حسینیه آصفی؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان فضیلت و مصیبت؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان تحفه هند(افراطی گری)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان تحفه هند (عزادرای)؛ دخاطرات سفر تبلیغی به هندوستان تحفه هند(مدارای مردمی)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان تحفه هند(بازگشت به وطن 1)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان ایستگاه قطار(لکنهو1)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان