تحفه هند
(گزیده خاطرات سفر به هندوستان - شهریور 97)
به سوی لکنهو - 2
تعامل با گدایان
همین طور یکی یکی میآمدند و پس از شنیدن توضیحات ما محل را ترک میکردند. یعنی همان چیزی که در محاوره فارسی «بی سر و صاحاب» خوانده میشود، آنجا اجراء میشد! بعد از خلاص شدن از شر مسافران بدون بلیط که قصد اشغالگری داشتند، سر و کله گداها پیدا شد.
گدایان هندی، معمولا از گدایان ما بیشتر اصرار میکنند. از این رو، باید قدرت نه گفتن بالایی داشته باشی تا بتوانی خلاص شوی. گدای اول را رد کردیم، دومی، سومی، چهارمی و ... . ظاهرا به صورت سانسی کار میکردند و تمامی نداشتند. بعضیهایشان دست و پا نداشتند که در ابتداء حس ترحم انسان را بر میانگیزاند ولی قبلا از دکتر صالح، رییس المصطفی هندوستان شنیده بودیم که برخی از گدایان هندی، عمدا دست یا پایشان را قطع میکنند، چون درآمدشان را به شدت افزایش میدهد!
وقت نماز شده بود و مجبور شدیم دم در کوپه سجاده را پهن و فریضه را ادا کنیم. مهدی که اتفاقا به طولانی کردن اذکار مستحبی نماز شهره است، تکبیرة الاحرام نماز ظهر را گفت. چند ثانیه بعد، گدای نابینای مسنی آمد و تقاضای کمک کرد. به انگلیسی گفتیم برو پدر جان! ولی نرفت. چون انگلیسی نمیفهمید! به فارسی و عربی و ترکی و هر زبان زندهای که میتوانستیم سخن بگوییم تکرار کردیم ولی پیرمرد، قرص و محکم ایستاده بود. احتمالا چون زبانمان را نمیفهمید، فریادهای «برو اینجا واینستا» ما را مکالمات درون گروهی ما برای تعیین مبلغ هبه، میشنید و منتظر بود تا زودتر به نتیجه برسیم و چیزی عائدش شود. دستش را در هوا میچرخاند و تکان میداد که بالاخره به دوست نمازگزارمان اصابت کرد. ظنش به یقین تبدیل شد و قیام قبل از رکوع او را به ایستادن برای دست کردن داخل جیب تفسیر کرد! مهدی اتفاقا اهل معنویت بود و اصطلاحا نور بالا میزد! همین باعث شد حرکتی انجام دهد که تاریخ و الاهیات شیعه را به قبل و بعد از خودش تقسیم کند!
در همان شرایطی که آن گدای نابینا فریاد میزد و کمک می خواست مهدی دستش را دراز کرد تا پیرمرد، انگشترش را از دستش درآورد و برود. خدای من! چه میبینم! مبهوت این رفتار علوی شدم! آیه ولایت در گوشم زمزمه میشد: «اِنِّما وَليُّكُمْ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصلَّوهَ وَ يُؤتُونَ الزَّكاهَ وَ هُمْ راكِعُونَ» خدای من! مهدی چه ایمان و تقوایی داشته و ما اینقدر راحت مسخرهاش میکردیم. آمدم بابت رفتارهای گذشتهام طلب استغفار کنم که فهمیدم رفتار مهدی هیچ ارتباطی با خاتمبخشی امیرمومنان ندارد.
اول این که آن فقیر صدر اسلام بینا بود و میتوانست انگشتر را دربیاورد ولی این یکی مطلقا نابینا بود و ثانیا این که مهدی اساسا قصد کمک نداشت بلکه عضله دستش گرفته بود و میخواست با دراز کردن دستش، اسپاسم عضلانی را برطرف کند! رفع اسپاسم کجا و شوق بخشش کجا؟
مطالب مرتبط
تکدی گری(لکنهو 3)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان استقرار در لکنهو؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان مارمولک ایرانی؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان حسینیه آصفی؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان فضیلت و مصیبت؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان تحفه هند(افراطی گری)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان تحفه هند (عزادرای)؛ دخاطرات سفر تبلیغی به هندوستان تحفه هند(مدارای مردمی)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان تحفه هند(بازگشت به وطن 1)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان تحفه هند(بازگشت به وطن 2)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان ایستگاه قطار(لکنهو1)؛ خاطرات سفر تبلیغی به هندوستان